به گزارش اکوایران، برای دههها، غرب بر این باور بود که رشد اقتصادی، چین را به جامعهای بازتر و لیبرالتر تبدیل خواهد کرد؛ درست همانگونه که در کره جنوبی و تایوان رخ داد. اما نهادهای تمامیتخواه چین بهطرز شگفتآوری تابآور از آب درآمدند؛ آنها دههها اصلاحات را پشت سر گذاشتند و در دوران ریاستجمهوری شی جینپینگ بار دیگر قدرت خود را تثبیت کردند.
«دام توسیدید»: مفهومی برای توصیف واقعیت یا ابزار قلب واقعیت؟
به گزارش پروجکت سیندیکیت، «دام توسیدید» به چارچوبی رایج برای فهم روابط ایالات متحده و چین تبدیل شده است. منطق آن ساده است: هنگامی که یک قدرت در حال ظهور، قدرتی مستقر را به چالش میکشد، ترس و بیاعتمادی افزایش مییابد و اجتناب از درگیری دشوارتر میشود. طی یک دهه گذشته، شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، بارها به این مفهوم که اساساً ساخته آمریکا استناد کرده تا رقابت کشورش با ایالات متحده را تبیین کند.
این امر برای یک رهبر کمونیست چین غیرمعمول است که از چارچوبی ساختهشده در آمریکا برای سخنرانی و استدلال درباره رئیسجمهور ایالات متحده استفاده کند؛ بااینحال، دقیقاً همین اتفاق در جریان نشست پکن میان شی و دونالد ترامپ در ماه مه رخ داد. «دام توسیدید» برای شی بسیار مفید است، زیرا چین را بهعنوان «قدرت در حال ظهور» طبیعی، آمریکا را قدرت مستقرِ نگران، و عدم تمایل سیاستگذاران آمریکایی به پذیرش خیزش چین را بهعنوان منبع اصلی تنش معرفی میکند.
این چارچوب همچنین هدفی عمیقتر دارد. این نگاه، توجه را از ماهیت نظام سیاسی چین منحرف میکند و جهان را ترغیب میکند روابط آمریکا و چین را عمدتاً بهعنوان رقابت میان قدرتهای بزرگ ببیند، نه رقابت میان دو نظام سیاسی کاملاً متفاوت؛ اما مهمترین پرسش صرفاً این نیست که آیا چین در حال ظهور است؛ بلکه این است که چه نوع نظامی در حال ظهور است؟
تمایز اقتدارگرایی و تمامیتخواهی در خاور دور
کتاب ژنهای نهادی: خاستگاه نهادهای چین و تمامیتخواهی، پاسخی به این پرسش ارائه میدهد. استدلال نویسنده کتاب [نویسنده همین یادداشت] این است که چین معاصر را باید یک نظام کمونیستی تمامیتخواه با ویژگیهای چینی دانست. شناخت ماهیت این نظام برای درک گذشته چین و پیشبینی آینده آن ضروری است.
شی جین پینگ در ۳۰ ژوئن ۲۰۱۷ از سربازان ارتش آزادیبخش خلق در یک پادگان در هنگکنگ بازدید میکند/عکس از خبرگزاری فرانسه
باید توجه داشت که «تمامیتخواه» یک برچسب تحقیرآمیز نیست. این واژه یک ساختار نهادی مشخص را توصیف میکند. اگر چین صرفاً یک قدرت در حال ظهور دیده شود، چالش موجود، مسئلهای مربوط به رقابت قدرتهای بزرگ خواهد بود که سازش و مصالحه را ایجاب میکند. اگر چین یک رژیم صرفاً اقتدارگرا تلقی شود، مسئله، سرکوب سیاسی خواهد بود و اصلاح تدریجی میتواند راهحلی احتمالی باشد؛ اما اگر چین یک نظام کمونیستی تمامیتخواه باشد، ساختار نهادی داخلی آن ناگزیر رفتار خارجیاش را شکل میدهد؛ و این امر پیامدهای عمیقی برای جایگاه آن در نظم بینالمللی دارد.
تمایز میان تمامیتخواهی و اقتدارگرایی صرفاً معنایی نیست. یک حزب تمامیتخواه، در معنای متعارف، یک حزب سیاسی نیست. بلکه سازمانی است که برای نفوذ و کنترل دولت، دیوانسالاری، اقتصاد، رسانهها، نهادهای قهری، نظام گزینش و انتصاب کارکنان، ایدئولوژی، سازمانهای اجتماعی و حتی زندگی خصوصی طراحی شده است.
در مقابل، رژیمهای اقتدارگرا تلاش میکنند قدرت سیاسی را در انحصار خود بگیرند، مخالفان را سرکوب کنند و آزادیهای مدنی را محدود سازند، اما ممکن است بخشهای قابلتوجهی از جامعه را نسبتاً مستقل باقی بگذارند. همین کثرتگرایی محدود میتواند رشد اقتصادی و گسترش طبقه متوسط را تقویت کند و این امر نیز به نوبه خود میتواند به لیبرالیزاسیون و در نهایت دموکراسی منجر شود. کره جنوبی و تایوان نمونههای برجستهای از این روند هستند.
وقتی تمامیتخواهی خود را با محیط سازگار میکند
برای دههها، آمریکا، اروپا و دیگر دموکراسیهای غربی با چین همچون یک رژیم اقتدارگرا برخورد کردند و امیدوار بودند که توسعه اقتصادی، به کثرتگرایی اجتماعی بیشتر منجر شود و چین را به تایوان بعدی تبدیل کند.
نیروهای امنیتی در ۲۴ مارس ۲۰۱۷ در کاشغر، منطقه خودمختار سینکیانگ اویغور، چین، در مقابل یک خودروی زرهپوش ایستادهاند/عکس از خبرگزاری رویترز
دوران اصلاحات چین در ابتدا ظاهراً این پیشبینیهای خوشبینانه را تأیید میکرد. بنگاههای خصوصی شکوفا شدند، دولتهای محلی برای رشد اقتصادی با یکدیگر رقابت کردند، محدودیتهای رسانهای تا حدی کاهش یافت و عناصری از جامعه مدنی پدیدار شدند. از نظر بسیاری از ناظران، چین در حال فاصله گرفتن از تمامیتخواهی و حرکت به سوی شکلی متعارفتر از اقتدارگرایی بود. آنها معتقد بودند ادامه توسعه اقتصادی سرانجام کشور را به سوی حکومت مبتنی بر قانون اساسی سوق خواهد داد.
اما نهادهای تمامیتخواه چین انعطافپذیرتر از آن چیزی بودند که انتظار میرفت، زیرا حزب کمونیست چین (CPC) هرگز انحصار خود بر قدرت سیاسی و اهرمهایی را که این انحصار را حفظ میکردند، رها نکرد: دیوانسالاری، دستگاه امنیتی، نظام مالی، جریان اطلاعات و صنایع راهبردی. لیبرالیزاسیون دوران اصلاحات در چارچوب نظامی صورت گرفت که برای حفظ حکومت تکحزبی طراحی شده بود؛ بنابراین، عقبگرد بعدی را نمیتوان صرفاً با تصمیمات یک رهبر توضیح داد، بلکه این عقبگرد بازتاب نیروهای نهادی عمیقتری است که هرگز از میان نرفتند.
تمامیتخواهی چینی؛ یک مطالعهٔ نهادی
چه چیزی تداوم شگفتانگیز تمامیتخواهی چینی را توضیح میدهد؟ پاسخ در چیزی نهفته است که من آن را «ژنهای نهادی» مینامم: عناصر نهادی تکرارشوندهای که به یک نظام سیاسی امکان میدهند خود را در طول زمان بازتولید کند. مهمترین این عناصر به نحوه توزیع قدرت و حقوق مالکیت و همچنین اجماع اجتماعی غالبی مربوط میشوند که این توزیع را مشروعیت میبخشد. از آنجا که این عناصر ساختار گستردهتر قدرت را حفظ میکنند، کسانی که از آن سود میبرند انگیزههای قدرتمندی برای حفظ و بازتولید آنها دارند.
برخی از تایوانیها میگویند این جزیره از نظر سیاسی بیش از هر زمان دیگری دچار دوگانگی و تفرقه شده است/عکس از ایبیسی نیوز
بااینحال، اصطلاح «ژن» در اینجا یک مفهوم علوم اجتماعی است، نه یک نظریه زیستشناختی. ژنهای نهادی میتوانند تکامل پیدا کنند، هرچند معمولاً بهآرامی تغییر میکنند و آثار آنها نیز جبرگرایانه نیست. این مفهوم به این معنا نیست که توسعه چین از نظر فرهنگی از پیش تعیین شده است یا این کشور محکوم به تکرار همان الگوهای تاریخی است. بلکه ژنهای نهادی کمک میکنند توضیح دهیم چرا نظامهای سیاسی میتوانند حتی در دورههای تغییرات عمیق، ویژگیهای بنیادی خود را حفظ کنند.
برای اینکه عنصری یک ژن نهادی محسوب شود، باید سه شرط داشته باشد: باید در طول زمان تداوم داشته باشد، به بازیگران قدرتمند انگیزه بدهد که آن را حفظ کنند، و نقشی بنیادین در شکلدهی به معماری نهادی گستردهتر داشته باشد. صرفاً طولانیبودن عمر یک عنصر کافی نیست. یک دین، رسم، عنوان اداری یا سنت فرهنگی میتواند قرنها دوام بیاورد، بدون آنکه پایههای قدرت سیاسی را شکل دهد. برای مثال، بودیسم نقش مهمی در تاریخ چین داشت، اما هرگز به اندازه دیوانسالاری امپراتوری، حقوق زمین و نظام آزمونهای خدمات کشوری، بخشی جداییناپذیر از ساختار دولت نشد.
تغییر نهادی اغلب وابسته به مسیر است. همانطور که داگلاس نورث، اقتصاددان فقید و برنده جایزه نوبل، نشان داد، نهادها مشوقها را شکل میدهند و تغییر نهادی نیز اغلب مسیرهای بهارثرسیده را دنبال میکند. ژنهای نهادی همان عناصر تکرارشوندهای هستند که این مسیرها را به جلو منتقل میکنند و برخی ترتیبات را آسانتر از سایر گزینهها قابل بازتولید میسازند.
چین معاصر شباهتهای ساختاری چشمگیری با چین امپراتوری دارد: دیوانسالاری حزب-دولت؛ کنترل حزب-دولت بر زمین، منابع مالی و بخشهای کلیدی اقتصاد؛ و نظارت متمرکز بر انتصاب کارکنان و انطباق ایدئولوژیک. حزب کمونیست چین همچنان اقتدار نهایی را بر تمام نهادهای مهم سیاسی و اقتصادی حفظ کرده است و نهادهای محلی حزب-دولت از خودمختاری اداری و اقتصادی قابلتوجهی برخوردارند، حتی در حالی که همچنان تابع کنترل سیاسی و انتصابی متمرکز هستند. من این نظام را «تمامیتخواهی ادارهشده بهصورت منطقهای» (RADT) مینامم.
ژنهای نهادی نباید با جبرگرایی تاریخی اشتباه گرفته شوند. آنها گرچه مسیرهایی را که نظامهای سیاسی احتمالاً دنبال میکنند شکل میدهند، همه نتایج را تعیین نمیکنند. آنچه تداوم مییابد، ساختار زیربنایی است، نه افرادی که در جایگاههای مختلف قرار دارند. در چین امپراتوری، هویت امپراتورها و حاکمان شهرستانها اهمیت کمتری از نظامی داشت که در آن فعالیت میکردند: سلسلهمراتبی متمرکز که قدرت اداری را بهصورت محلی واگذار میکرد، اما کنترل سیاسی را از بالا حفظ مینمود.
همین اصل درباره حقوق مالکیت نیز صدق میکند. پرسش اساسی این نیست که چه کسی مالک یک دارایی مشخص است، بلکه این است که در نهایت چه کسی زمین، سرمایه، نیروی کار و اطلاعات را کنترل میکند. چنین ترتیباتی از طریق مشوقها، اجبار، ایدئولوژی و قدرت سازمانی بازتولید میشوند. گرچه آنها میتوانند و گاهی نیز تغییر میکنند، سیاستهای جدید یا اعلامیههای اصلاحطلبانه بهتنهایی بهندرت برای کنار زدن آنها کافی هستند.
تایوان روشنترین نمونه است. این کشور جامعهای چینی با پیوندهای عمیق تاریخی و فرهنگی با سرزمین اصلی چین است، اما به یک دموکراسی مبتنی بر قانون اساسی تبدیل شد. ژنهای نهادی آن تحت حاکمیت ژاپن تکامل یافتند و سپس در دوران جمهوری چین به مسیر خود ادامه دادند. این ژنها در نهادهای عینی، از جمله انتخابات محلی، حقوق مالکیت خصوصی و عناصر حکومت مبتنی بر قانون اساسی، نمود پیدا کردند.
اگر فرهنگ سرنوشت سیاسی را تعیین میکرد، توضیح مسیر تایوان دشوار بود؛ اما اگر مسئله را از منظر نهادی ببینیم، واگرایی میان تایوان و سرزمین اصلی چین بسیار آسانتر قابل درک است.
چگونه چین تمامیتخواه شد؟
اما نهادها نمیتوانند صرفاً از طریق ساختار دوام بیاورند. اینجاست که سازگاری انگیزشی وارد بحث میشود: با توجه به محدودیتهایی که افراد با آنها روبهرو هستند، تعداد کافی از مردم باید پیروی از قواعد را به نفع خود ببینند.
مائو تسهدونگ در کنار ژوزف استالین در میدان سرخ در جریان سفر مائو به اتحاد شوروی/عکس از ویکیمدیا
هنگامی که این مفهوم را درباره حکومتهای خودکامه به کار میبریم، منفعت شخصی به معنای انتخاب آزادانه نیست. این مفهوم تصمیمهایی را نیز دربرمیگیرد که تحت اجبار گرفته میشوند. اگر مقاومت بتواند به زندان، شکنجه، از دست دادن معاش یا مرگ منجر شود، اطاعت ممکن است حتی برای فردی که از رژیم متنفر است، انتخابی عقلانی باشد.
این سازوکار که من آن را «سازگاری انگیزشی استبدادی» مینامم، کمک میکند توضیح دهیم چگونه یک دیکتاتوری میتواند بدون برخورداری از حمایت واقعی مردم، باثبات باقی بماند. چنین ثباتی نیازمند وفاداری نیست؛ بلکه میتواند بر ترس، وابستگی، تکهتکهشدن مخالفان یا صرفاً فقدان گزینههای جایگزین قابلاتکا استوار باشد.
یک حزب تمامیتخواه میتواند فراتر از این برود و مردم را علیه یکدیگر بسیج کند. این حزب میتواند افراد را وادار کند که از طریق کارزارهای سازمانیافته، دیگران را تحت فشار قرار دهند، لو بدهند، مجبور کنند یا مورد حمله قرار دهند؛ کارزارهایی که در نهایت تقریباً به همه آسیب میرسانند. همچنین میتواند هدفی بلندمدت را دنبال کند که اساساً با منافع شهروندان عادی در تضاد است، اما آن را به مجموعهای از مراحل کوتاهمدت تقسیم کند. در هر مرحله، مشارکت ممکن است سودمند، امن یا اجتنابناپذیر به نظر برسد و افراد را به سوی نتیجهای سوق دهد که اگر از ابتدا میدانستند به کجا خواهد انجامید، هرگز آن را انتخاب نمیکردند.
بنابراین، تمامیتخواهی کمونیستی صرفاً به سرکوب از بالا متکی نیست؛ بلکه از طریق مشارکت سازمانیافته در سرکوب حکومت میکند. اصلاحات ارضی و جمعیسازی حزب کمونیست چین، «جهش بزرگ به جلو» و «انقلاب فرهنگی» همگی این منطق را منعکس میکردند.
بلشویکها نیز به نوبه خود حزبی منضبط، مخفیکار و بهشدت ایدئولوژیک ساختند. آنها از طریق کمینترن تلاش کردند این الگو را در خارج از کشور بازتولید کنند. این تلاشها در بیشتر کشورها شکست خورد؛ اما در چین موفق شد.
دلیل این امر نه آن بود که چین بهگونهای سرنوشتوار برای کمونیسم مقدر شده بود و نه اینکه مارکسیسم بهطور طبیعی از سنت چینی نشئت گرفته بود. بلکه نهادهای بلشویکی وارداتی با برخی ویژگیهای نظم موجود در چین سازگاری داشتند: سابقه طولانی حکومت دیوانسالارانه متمرکز، محدودیتهای ضعیف بر قدرت حاکم، سنتهای سازماندهی سیاسی مخفیانه و فقدان محدودیتهای قانون اساسیِ عمیقاً ریشهدار بر اقتدار سیاسی.
این تعامل میان الگوی بلشویکی وارداتی و نهادهای موجود چین حیاتی بود. بدون کمینترن، تمامیتخواهی کمونیستی به شکلی که در چین پدیدار شد وارد این کشور نمیشد؛ و بدون سازگاری داخلی نیز ریشه نمیدواند. این یک استدلال علّی درباره انتقال نهادی و انطباق محلی است.
دوران دنگ شیائوپینگ: گسست یا تداوم؟
دوران اصلاحات پس از مائو اغلب بهعنوان گسست چین از تمامیتخواهی تلقی میشود. من [نویسنده یادداشت] این مسئله را متفاوت میبینم. در کتابم استدلال میکنم که دنگ شیائوپینگ اصلاحات خود را برای نجات رژیم از فجایع مائوئیسم آغاز کرد، نه برای پایان دادن به حکومت حزب کمونیست چین.
دنگ شیائوپینگ در یک مسابقه گاوسواری در هیوستون در جریان تور ایالات متحده در سال ۱۹۷۹/عکس از کوربیس
در این دوره، چین از برخی ویژگیهای مدل RADT فاصله گرفت و به سوی چیزی حرکت کرد که من آن را «اقتدارگرایی غیرمتمرکز منطقهای» (RDA) مینامم. دولتهای محلی انگیزههای قدرتمندی برای ترویج رشد اقتصادی پیدا کردند، بنگاههای خصوصی گسترش یافتند و کثرتگرایی محدودی در زندگی اقتصادی و اجتماعی پدیدار شد. این تغییرات واقعی و پیامددار بودند.
بااینحال، اصلاحات بسیار پیش از آنکه انحصار حزب کمونیست چین بر قدرت سیاسی را از بین ببرد متوقف شد. حزب کنترل خود بر ارتش و دستگاه امنیتی، انتصاب مقامات ارشد، ایدئولوژی، منابع مالی، زمین، بنگاههای دولتی و نظام حقوقی را حفظ کرد. حزب وجود بنگاههای خصوصی را تا زمانی تحمل میکرد که این بنگاهها با کمک به رشد اقتصادی به حفظ رژیم کمک میکردند، اما هرگز نهادهای مستقلی را که قادر به محدود کردن قدرتش باشند نپذیرفت.
با گذشت زمان، اما بنگاههای خصوصی، جامعه مدنی، آگاهی حقوقی و ایدههای قانون اساسی شروع به ایجاد ژنهای نهادی جایگزین کردند. این عناصر جدید بیشازپیش با نهادهای تمامیتخواهی که از دوران اصلاحات جان سالم به در برده بودند در تعارض قرار گرفتند.
افزایش کنترل حزب کمونیست چین در دوران شی جینپینگ بازتاب همین تنش است. تمایل شی به قدرت بیشتر تنها بخشی از داستان است. این تغییر همچنین واکنشی نهادی از سوی حزبی حاکم است که منابع مستقل قدرت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را تهدیدی بالقوه برای بقای خود میداند.
از این منظر، مسیر کنونی چین صرفاً بازگشت به مائوئیسم نیست. تاریخ به این سادگی تکرار نمیشود؛ اما ویژگیهای زیربنایی نظام پیشین، از جمله برتری حزب، کنترل ایدئولوژیک، ظرفیت قهری و تابعسازی مالکیت و سازمان اجتماعی در برابر دولت، بار دیگر خود را نشان دادهاند.
ممکن است برخی بپرسند چرا اهمیت دارد که چین را اقتدارگرا بنامیم یا تمامیتخواه. پاسخ ساده است: طبقهبندی نادرست، به انتظارات نادرست منجر میشود.
اگر چین یک دولت اقتدارگرای متعارف تلقی شود، انتظار میرود رشد اقتصادی، نوسازی اجتماعی و ادغام جهانی اثر تعدیلکنندهای بر رژیم داشته باشند. اگر چین یک قدرت در حال ظهور متعارف تلقی شود، ممکن است آماده سازش و مذاکره باشد و «دام توسیدید» رقابت آن با آمریکا را به یک انتقال متعارف قدرت میان قدرتهای بزرگ تقلیل دهد.
اما اگر چین یک نظام کمونیستی تمامیتخواه با ویژگیهای چینی باشد، مسئله عمیقتر از اقتدارگرایی یا رقابت قدرتهای بزرگ است. هدف حزب کمونیست چین صرفاً قدرت ملی نیست، بلکه حفظ و گسترش نظامی است که در آن حزب قدرت، مالکیت، سازمان، ایدئولوژی و اجبار را کنترل میکند. رفتار این کشور در خارج را نمیتوان از نحوه اعمال قدرت حزب کمونیست چین در داخل جدا کرد.
صلح در زمانه ما؟
پس از جنگ جهانی دوم، اقتصاددان اتریشی، لودویگ فون میزس، مشاهده کرد که تلاشهای مکرر برای متوقف کردن ظهور تمامیتخواهی در کشورهای مختلف شکست خورده است. مشاهده او آیندهنگرانه بود: دموکراسیها اغلب در شناخت نظامهای تمامیتخواه بهعنوان نظامهایی از این دست کند عمل کردهاند و به جای آن با آنها همچون شرکای دشوار، دولتهای توسعهگرا، قدرتهای ملیگرا یا خودکامگیهای معمولی برخورد کردهاند.
اما هیچ چیز معمولی درباره نظامی که اقتدار حزب را به تمام ابعاد زندگی سیاسی و اجتماعی گسترش میدهد، حقوق فردی را تابع حکومت حزب میکند و شهروندان را به ابزارهای سلطه تبدیل میکند، وجود ندارد.
این ما را دوباره به علاقه شی به «دام توسیدید» بازمیگرداند. او با معرفی چین بهعنوان یک قدرت در حال ظهور عادی و آمریکا بهعنوان قدرت مستقرِ مضطرب، میکوشد توجه جهانی را بر جلوگیری از درگیری میان قدرتهای بزرگ متمرکز کند، نه بر پرسشهای دشوارتر درباره ماهیت نظام تمامیتخواه چین و معنای برتری آن برای جهان.
نحوه درک دموکراسیها از چین، چگونگی برخورد آنها با این کشور را تعیین میکند. برداشت نادرست از ماهیت رژیم میتواند باعث شود آنها با چین همچون یک قدرت بزرگ عادی رفتار کنند، سازش تاکتیکی را با لیبرالیزاسیون واقعی اشتباه بگیرند و ادغام اقتصادی را با تعدیل سیاسی یکی بدانند. پیامدهای این مسئله فراتر از روابط آمریکا و چین و حقوق و آزادیهای شهروندان چینی است و به آینده نظم بینالمللی مربوط میشود.
تجربه چین نشان میدهد که چرا خاستگاه و تابآوری نظامهای سیاسی اهمیت دارد و چرا حتی اصلاحات گسترده نیز ممکن است نتوانند آنها را دگرگون کنند؛ اما تاریخ سرنوشت نیست. نهادها زمانی تغییر میکنند که نیروهایی که آنها را تقویت میکنند تغییر کنند. چین به دلیل گذشته خود محکوم به سرنوشت خاصی نیست، اما آینده آن به این بستگی خواهد داشت که آیا نهادهایی که نسلها نظم سیاسی آن را تعریف کردهاند، سرانجام جای خود را به چیزی جدید خواهند داد یا نه.
نخستین گام، شناختن رژیم تمامیتخواه آن همانگونه است که واقعاً هست.