شاهین زینعلی/ پژوهشگر سیاسی در یادداشتی نوشت: چند دهه پیش و در سال 1981 درست در نزدیکی هتلی که در آن ترامپ در یک ضیافت شام مورد سوء قصد قرار گرفت رئیس جمهور دیگری نیز با حادثه‌ای مشابه روبرو شد که او نیز مانند ترامپ از آن جان سالم به در برد. همان رئیس جمهوری که ترامپ با نصب قاب عکس برجسته‌ای از او بر دیوار اتاق بیضی کاخ سفید، خود را میراث‌دار وی قلمداد می‌کند: رونالد ریگان. برای بسیاری از جمهوری‌خواهان آمریکایی، ریگان یک تراز و نمونه عالی از سیاست چندجانبه‌گرایانه جهانشمول، مداخله‌گرانه و نولیبرال/نومحافظه‌کارانه به سرکردگی آمریکا در شکل‌دهی به نظم بین‌المللی است. چارلی کرک، تئوریسین محافظه‌کار حزب، در جایی گفته بود بسیاری از جمهوری‌خواهان حتی با وجود چرخش بسیار به راست، مراقبند تا از ریگان فاصله نگیرند.

به گزارش اکوایران- اهمیت ریگان برای جمهوری‌خواهان امری نیست که ترامپ بتواند نسبت به آن بی‌اعتنا باشد. نسبتی که ترامپ میان خود و ریگان برقرار می‌کند در نگاه نخست امری است که بنا بر احترام ضروری به یک نماد شکل گرفته است؛ اما آیا فراتر آنچه به نظر می‌آید نیز نسبتی میان این دو برقرار است؟

محافظه‌کاری آمریکایی پس از جنگ جهانی دوم و در سایه آغاز و اوج‌گیری جنگ سرد میان غرب به رهبری ایالات متحده آمریکا و شرق به سرکردگی اتحاد جماهیر شوروی، به سوی آمیختگی با لیبرالیسم ناب و ضرورت پایبندی به اصول لیبرالیسم کلاسیک و احیای آن پیش رفت. در دوران ریگان، که هم عصر همتای بریتانیایی خود، مارگارت تاچر بود، این درهم‌آمیختگی به بالاترین سطح خود رسید. اگر پیش از این برای محافظه‌کاری آمریکایی دولت محدود و آزادی اقتصادی همانقدر اهمیت داشت که حفظ و صیانت از جامعه انداموار، اصول مذهبی، خانواده و درافتادن با تحولات نوپدید اجتماعی و رشد بیش از پیش آزادی‌های فردی، در فضای پس از جنگ و در عرصه بین‌المللی، حفاظت از دولت‌های متحد، اصول تجارت آزاد بین‌المللی و گسترش ارزش‌های عمدتاً لیبرال آمریکایی به وجه غالب سیاست خارجی مطلوب آمریکا برای محافظه‌کاران تبدیل شد. 

فضای تازه پس از آغاز جنگ سرد را که ریشه‌های آن را نیز باید تا اوایل قرن بیستم پی گرفت به شکل گیری راست نو انجامید؛ با ویژگی‌هایی که بسیاری از اصول، اندیشه‌ها و مواضع لیبرال‌ها و محافظه‌کاران آمریکایی را توأمان در بر می‌گرفت. مواردی چون تأکید بر وظیفه فرد، اقتدار، مذهب، دولت نیرومند، خانواده، سلسله مراتب اجتماعی، ناسیونالیسم، فردگرایی، بازار آزاد، گرایش بین‌المللی در تجارت و مواردی از این دست. اکنون ترامپ با جلب حمایت جمهوری‌خواهان، خود را در امتداد چنین مسیری قرار داد. اما پرسش اینجاست که او سکان را به چه سمتی چرخانده یا دست کم سعی کرده تا بچرخاند؟ اگر او در نخستین دور ریاست جمهوری خود چندان از یک پشتوانه نظری منسجم که بتواند عملکرد دولتش را توضیح دهد، بهره‌مند نبود، در دور دوم و با جلب حمایت چهره‌هایی چون ونس که تا سطح معاونت ریاست جمهوری نیز پیش رفت، این نقیصه را رفع کرد. او در این دور از یک سو به خوبی خاطره شکست بوش پدر از رقیب دموکراتش و عاملیت محافظه‌کاران در این شکست را مد نظر قرار داد و از سوی دیگر ضرورت قرار گرفتن در امتداد یک سنت سیاسی خوشنام – دست کم برای خودی‌ها- را نیز درک کرد. لذا طرح پرسش بالا در فقره جهت‌گیری ترامپ، با توجه به چنین فضایی معنای روشن‌تری می‌یابد که برای پاسخ به آن ناگزیر باید کم و کیف نسبت هر دو را با محافظه‌کاری آمریکایی برسی کرد.                  

گفته شده که چهره نامتعارف در سنت محافظه‌کاری نه ترامپ، بلکه خود ریگان بود. ریگان در قامت یک محافظه‌کار سربرآورد اما با در دست گرفتن سکان حکمرانی در آمریکا سیاست خارجی خود را بر مبنای گسترش دموکراسی از طریق مداخله‌گرایی و حفاظت از تجارت آزاد بین‌المللی و جهانی‌سازی بر اساس ارزش‌های آمریکایی استوار کرد. امری که برای محافظه‌کاری آمریکایی تا پیش از آن بسیار غریب می‌نمود.

او عملکرایی بود که گاه عدم پایبندی‌اش به محافظه‌کاری ناب، حامیان پروپاقرص محافظه‌کارش را ناامید می‌کرد. عملکرد او در برهه‌هایی از ریاست جمهوری‌اش در افزایش مالیات‌ها، عدول از کوچک‌سازی دولت و لایحه جنجالی او در اعطای شهروندی به چند میلیون مهاجر غیرقانونی نمونه‌هایی از این دست است. او از یک سو هرگز یک محافظه‌کار ضد دولت نبود و با نفسِ برنامه‌های تامین اجتماعی مشکلی نداشت، و از سوی دیگر با بوروکراسی ناکارآمد و تسلط دولت بر زندگی مردم مخالف بود. از این رو گفته شده که  تنها به دنبال تفسیری آزادی‌خواهانه‌تر از میراث روزولت و «نیو دیل» او بود، نه نابودی آن.

برخلاف ریگان که رابطه‌اش با محافظه‌کاری پیچیده و اغلب با سازش با عواملی که عمیقاً غیرمحافظه‌کارانه بودند همراه بود، ترامپیسم یک گسست بنیادین و بازتعریف کامل است. ترامپیسم نسخه‌ای جدید از محافظه‌کاری ارائه می‌دهد که رد ریشه‌هایش را نه در دوران ریگان، بلکه در سنت‌های قدیمی‌تر و به حاشیه رانده‌شده محافظه‌کاری آمریکایی می‌توان پی گرفت. تجارت جهانی آزاد و عاری از هر قید و بند و معافیتی خط قرمز ترامپ است. این پررنگ‌ترین نقطه گسست میان او و ریگان است. او همچنین میل به قسمی انزواگرایی آمریکایی در عرصه بین‌الملل و فشار بر دیگران بر اساس اولویت منافع آمریکا دارد. در آمریکای تحت اختیار ترامپ، «اول آمریکا» است که اهمیت دارد و لذا سیاست چندجانبه‌گرایی تحت رهبری آمریکا، جای خود را به قسمی استراتژی تهاجمی برای بازپس‌گیری قدرت رو به افول داده است. در استراتژی تازه رفع مسئولیت از تعهدات جهانی و به کار بردن انواع و اقسام اهرم‌های فشار بر دوستان و دشمنان به موازات، در دستور کار است.

ترامپ همچنین یک ناسیونالیسم پوپولیستی قدرتمند را به محافظه‌کاری آمریکایی افزوده است. او در این مسیر جنبش‌های دیگر راست‌گرایانه‌ای همچون راست آلترناتیو، را با خود همراه کرده است. این رویکرد بیش از آنکه ریشه در محافظه‌کاری مدرن داشته باشد، وامدار جریانی قدیمی‌تر و پیشتر مغلوب در حزب جمهوری‌خواه است که از دهه ۱۹۹۰ علیه نخبگان جهانی‌گرا و مهاجرت می‌تاختند، اما همواره از سوی جریان اصلی حزب به حاشیه رانده می‌شدند . ترامپیسم با گفتمان «اول آمریکا» و ضرورت «بازپس‌گیری کشور» این نارضایتی‌ها را از حاشیه به متن آورد و آن را به ایدئولوژی مسلط حزب تبدیل کرد.

ترامپیسم نه تنها با چپ لیبرال، بلکه با پایه‌های فکری محافظه‌کاری حامی بازار آزاد و فردگرایی، آنگونه که ریگان آن را می‌فهمید هم مشکل دارد. به نظر می‌رسد او در پی استفاده از قدرت دولت برای پیشبرد اهداف محافظه‌کارانه فرهنگی و ملی است، امری که برای محافظه‌کاران سنتیِ حامی دولت کوچک، نوعی بدعت به شمار می‌رود.

ستون فقرات فلسفی ساختمان سیاست ریگان، قسمی «ذوب‌گرایی» (Fusionism) بود مبنی بر آشتی فلسفی میان لیبرترین‌ها (اقتصاد بازار آزاد) و سنت‌گرایان (ارزش‌های اجتماعی) این ائتلاف بر پایه یک اصل ساده استوار بود: هر دو گروه با مداخله دولت مخالف بودند؛ لیبرترین‌ها در اقتصاد و سنت‌گرایان در نهادهایی چون خانواده و کلیسا . با این حال، به‌مرور سنت‌گرایان دریافتند که در این معامله باخته‌اند و بازار آزاد جهانی، جوامع محلی آنان را نابود کرده و بی‌طرفی دولت، به زوال فرهنگی دامن زده است. برآمدن ترامپ به عنوان یک جمهوری‌خواه محصول فروپاشی این ساختار بود . به بیان دیگر، ریگان ناخواسته زمینه‌ساز ظهور نیرویی شد که علیه میراث او شورید . ترامپ به سنت‌گرایان و طبقه کارگر وعده داد که از قدرت دولت برای «بازپس‌گیری» فرهنگ و اقتصاد استفاده خواهد کرد؛ ایده‌ای که محافظه‌کاران لیبرترین ریگانی آن را خط قرمز خود می‌دانستند.

اما در عین این گذار از «دولت محدود» به «دولت فعال در خدمت اهداف محافظه‌کارانه»، شباهت‌هایی نیز وجود دارد. هر دو ضد انقلاب بودند. اما اگر ریگان رهبر یک ضد انقلاب علیه دولت بزرگ (میراث نیو دیل) و سیاست خارجی مماشات‌جویانه در جنگ سرد بود که می‌توان او را در وجه خارجی  آن علیه اتحاد جماهیر شوروی موفق و در وجه داخلی‌اش در مقابله با مهار دولت رفاه و جنگ فرهنگی ناکام ارزیابی کرد. ترامپ نیز یک ضد انقلاب است.  اما ضد انقلاب او بر احیاگری((Restoration استوار است؛ همچنین گسترده‌تر و عمیق‌تر است. احیاگری ضد انقلاب او فقط اقتصاد یا بوروکراسی را هدف نمی‌گیرد، بلکه نهادهای چپ نو و مارکسیسم فرهنگی و تنوع‌گرایی آنان را نیز آماج حملات خود قرار داده است. ترامپ در حال نبرد در جبهه‌هایی است که ریگان حتی با آن‌ها روبرو هم نبود. به طور خلاصه، ضد انقلاب ریگان مبتنی بر «آزادی اقتصادی در برابر کمونیسم» بود، در حالی که ضد انقلاب ترامپ، بر پایه «ناسیونالیسم فرهنگی در برابر جهانی‌گرایی» بنا شده است. از این رو رابطه میان محافظه‌کاری ریگان و ترامپ را از یک سو می‌توان در قالب یک «گسست بنیادین» فهمید و از سوی دیگر اذعان داشت که نسبت این دو دیالکتیکی است: تز (محافظه‌کاری ملی‌گرای قدیمی پیش از ریگان)، آنتی‌تز (درهم‌آمیزی ریگانی مبتنی بر بازار آزاد و جهانی‌سازی، مذاخله‌گری و گسترش دموکراسی آمریکایی) و سنتز آن ترامپیسم است که عناصر ملی‌گرای قدیمی را علیه آنتی‌تز ریگانی احیا کرد، اما با چاشنی پوپولیسم ضدنهادی و پسالیبرال. این موارد نشان می‌دهد رابطه ترامپ با آن قاب عکس در اتاق بیضی بیش از آنکه نشان‌دهنده احترام و تداوم باشد، تذکره‌ای است برای یادآوری هماوردطلبی و هم‌ارزی خود با ریگان به عنوان سکان‌داری که سکان را برای چند دهه چرخانده و اکنون وقت آن که که به زعم ترامپ به جهت مطلوب او بگردد.