مقدمه
در یادداشت بخش اول به این نتیجه رسیدیم که اصل پایداری -یعنی این فرض که اسباب در طول زمان بهصورت نسبتاً ثابت عمل میکنند- نه از تجربه به دست میآید و نه میتوان آن را با تجربه رد کرد. با این حال، این اصل پیشفرضی ضروری برای هر نوع تحقیق تجربی است؛ زیرا اگر چنین ثباتی مفروض گرفته نشود، تجربههای مختلف نمیتوانند یکدیگر را تأیید یا تکذیب کنند و در نتیجه خودِ مفهوم آزمون تجربی بیمعنا میشود. از همینجا روشن شد که رویکرد تجربهگرایی-اثباتگرایی، با وجود تردید جدی نسبت به امکان معرفت پیشینی، ناگزیر است وجود نوعی دانش غیرتجربی درباره واقعیت را بهطور ضمنی بپذیرد.
به بیان دیگر، برای آنکه تجربه بتواند نقشی در شناخت ایفا کند، باید از پیش فرض شود که اسبابی وجود دارند که در طول زمان بهطور پایدار عمل میکنند؛ اما این فرض چیزی نیست که تجربه بتواند آن را اثبات یا ابطال کند. بنابراین نتیجه این شد که معرفت پیشینی دستکم در سطحی بنیادین ناگزیر است وجود داشته باشد، حتی اگر فلسفه تجربهگرایی در ظاهر آن را انکار کند.
با توجه به این نتیجه، اکنون لازم است بحث را یک گام جلوتر ببریم و به موضوع کنش بپردازیم. زیرا اگر وجود نوعی معرفت پیشینی پذیرفته شود، پرسش اصلی این است که این معرفت در حوزه کنشهای انسانی چه جایگاهی دارد و چه نتایجی برای فهم پیامدهای آن به دنبال خواهد داشت. در ادامه تلاش میشود این مسئله دقیقتر بررسی شود.
کنش و دانش پیشینی
در این بخش باید نشان دهیم که چرا روش تجربهگرایی نمیتواند بهدرستی بر کنش انسانی اعمال شود و چگونه همین مسئله ما را به وجود نوعی دانش پیشینی درباره کنشها رهنمون میکند. نقطه آغاز استدلال این است که کنش انسانی با پدیدههای طبیعی تفاوت اساسی دارد. پدیدههای طبیعی، مانند باران، زلزله یا حرکت سیارات، اموری نیستند که انسان قادر به مداخله در آنها باشد. ما تنها آنها را مشاهده میکنیم و میکوشیم روابط میانشان را کشف کنیم. اما کنشها ساختۀ خود انساناند؛ آنها حاصل تصمیم، هدفگذاری و انتخاباند. به همین دلیل، قواعدی که بر آنها حاکم است، از درون قابل فهم است.
برای روشنتر شدن موضوع میتوان به یک مثال اقتصادی اشاره کرد. فرض کنید دولت قیمتی را برای کالایی پایینتر از قیمت بازار تعیین کند. در این حالت معمولاً دو اتفاق رخ میدهد: مصرفکنندگان به دلیل ارزانتر شدن کالا بیشتر خرید میکنند و تولیدکنندگان به دلیل کاهش سود، تولید کمتری انجام میدهند. نتیجة طبیعی چنین وضعی کمبود است. فهم این رابطه نیازی به جمعآوری دادههای تجربی و بررسی آنها ندارد؛ بلکه از راه فهم منطق کنش انسانی قابل درک است. افراد بر اساس انگیزهها و اهداف خود عمل میکنند و همین امر به ما اجازه میدهد برخی پیامدها را پیشاپیش بفهمیم.
اما تجربهگرایی ادعا میکند که کنش انسان نیز مانند هر پدیده دیگری باید با فرضیههای علّی آزمونپذیر توضیح داده شود. یعنی گفته شود اگر عامل مشخصی رخ دهد، انسان رفتار خاصی از خود نشان خواهد داد، و سپس این ادعا با تجربه تأیید یا رد شود. در نگاه نخست، این رویکرد علمی به نظر میرسد. با این حال، مشکل از جایی آغاز میشود که بخواهیم این روش را به طور کامل بر رفتار انسانی اعمال کنیم.
برای آنکه تجربههای مختلف بتوانند یکدیگر را تأیید یا تکذیب کنند، باید فرض کنیم که اسباب در طول زمان بهطور نسبتاً پایدار عمل میکنند. به بیان سادهتر، اگر دیروز علّت مشخصی نتیجه خاصی ایجاد کرده است، انتظار داریم امروز نیز در شرایط مشابه همان نتیجه را به همراه داشته باشد. بدون چنین فرضی، هیچ آزمایش و مشاهدهای معنای علمی نخواهد داشت. تصور کنید امروز با فشردن کلید برق چراغ روشن شود، اما فردا همین عمل هیچ نتیجهای نداشته باشد و روز بعد نتیجهای کاملاً متفاوت ایجاد کند. در چنین جهانی، تجربه نمیتواند چیزی را تأیید یا رد کند. بنابراین تجربهگرایی ناگزیر است وجود نظم علّی پایدار در جهان را مفروض بگیرد. اما این فرض خود نه تجربی است و نه قابل آزمون تجربی. همینجا نخستین ناسازگاری درونی روش تجربهگرا آشکار میشود.
مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که به ویژگی مهم کنش انسانی یعنی یادگیری توجه کنیم. تجربهگرایی میگوید انسانها از تجربه میآموزند و بر اساس تجربههای جدید فرضیههای خود را تغییر میدهند. اما همین ادعا یک پیامد مهم دارد: اگر رفتار انسان تابع دانشی باشد که در طول زمان تغییر میکند، آنگاه بخشی از علّت رفتار آینده هنوز در زمان حال وجود ندارد. به بیان دقیقتر، وقتی میگوییم فرد در آینده چگونه عمل خواهد کرد، باید بدانیم او تا آن زمان چه چیزهایی را خواهد آموخت، چه اطلاعات تازهای به دست خواهد آورد و چگونه برداشت خود از موقعیت را اصلاح خواهد کرد. اما این دانش آینده هنوز شکل نگرفته و به همین دلیل نمیتواند از پیش بهعنوان یک علّت مشخص در مدلهای تجربی وارد شود.
در علوم طبیعی معمولاً فرض میشود که شرایط علّی نسبتاً پایدارند: اگر مجموعهای از شرایط تکرار شود، نتیجه مشابهی نیز به دست میآید. اما در مورد کنش انسانی یکی از عناصر اصلیِ شرایط، «دانش کنشگر» است، و این عنصر دقیقاً همان چیزی است که در حال تغییر و شکلگیری است. بنابراین اگر بخواهیم بر اساس روش تجربهگرا بگوییم: «اگر شرایط الف برقرار باشد، انسانها رفتار ب انجام میدهند»، باید فرض کنیم دانش افراد نیز در این شرایط ثابت میماند. در حالی که در واقعیت چنین نیست، زیرا انسانها در همان فرایند زندگی و تجربه، اطلاعات تازه کسب میکنند و تصمیمهای بعدی خود را بر اساس آن تنظیم میکنند.
برای مثال، فرض کنیم در یک بازار قیمتی تعیین میشود که کمتر از سطح قیمت بازار است. از منطق کنش انسانی میتوان فهمید که چنین وضعیتی تمایل به ایجاد کمبود دارد. اما اگر بخواهیم دقیقاً به روش تجربی پیشبینی کنیم که افراد چگونه واکنش نشان خواهند داد، باید بدانیم در آینده چه چیزهایی یاد میگیرند: آیا تولیدکنندگان راههای جدیدی برای کاهش هزینه پیدا میکنند؟ آیا مصرفکنندگان اطلاعات تازهای درباره کالا به دست میآورند؟ آیا کارآفرینان شیوههای تازهای برای دور زدن محدودیتها کشف میکنند؟ این عوامل به دانشی مربوطاند که هنوز پدید نیامده است.
در نتیجه، وقتی تجربهگرایی میگوید انسانها با تجربه یاد میگیرند، ناخواسته میپذیرد که بخشی از عوامل تاثیرگذار بر رفتار آینده هنوز قابل مشاهده و اندازهگیری نیست. همین نکته باعث میشود تلاش برای ساختن قوانین تجربی دقیق و پایدار درباره کنش انسان، مانند قوانینی که در فیزیک یا شیمی وجود دارد، با محدودیت جدی روبهرو شود. زیرا یکی از مهمترین متغیرهای تعیینکننده رفتار، یعنی دانشی که افراد در آینده کسب خواهند کرد، از پیش قابل مشاهده و اندازهگیری نیست. بنابراین روش تجربهگرا هنگامی که وارد حوزه کنش و دانش میشود، با موضوعی مواجه میشود که با چارچوب اصلی خودش سازگار نیست.
نکته دوم این است که کنشها را نمیتوان صرفاً بهعنوان معلولهایی در نظر گرفت که از بیرون بر انسان تحمیل میشوند. هر کنش انسانی با این پیشفرض صورت میگیرد که در جهان واقعی، رابطه علّیت وجود دارد. وقتی فردی عمل میکند، در واقع بر این باور است که میان اقدام او و نتیجهای که انتظار دارد رابطهای علّی وجود دارد. برای مثال، وقتی کشاورزی بذر میکارد، این کار را با این فرض انجام میدهد که کاشتن بذر میتواند به رشد محصول منجر شود. اگر او چنین رابطهای را مفروض نگیرد، اصلاً دلیلی برای انجام آن عمل نخواهد داشت.
از این جهت میتوان گفت علّیت مقولهای از کنش است. انسان هنگام عمل کردن، بر اساس قواعدی رفتار میکند که فرض میکند برخی اقدامات به نتایج مشخصی میانجامند. حتی اگر کسی بخواهد این اصل را انکار کند، در همان لحظهای که برای رد آن استدلال میکند، ناچار است آن را پیشفرض بگیرد؛ زیرا خود عمل استدلال کردن نیز مبتنی بر این فرض است که بیان استدلال میتواند نتیجهای به همراه داشته باشد که همان قانع کردن مخاطب است.
به همین دلیل، اصل پایداری و تصور علّیت را نمیتوان با تجربه رد کرد، زیرا این اصول پیشفرض هر کنش انسانیاند. تنها در یک حالت ممکن بود گفته شود تجربه میتواند آنها را نقض کند: اگر جهان آنقدر بینظم بود که هیچ کنش هدفمندی در آن امکانپذیر نباشد. اما چنین وضعی با واقعیت زندگی انسانی سازگار نیست. تا زمانی که انسانها کنش ارادی انجام میدهند، باید فرض کنند که جهان تا حدی دارای نظم و پایداری علّی است.
از همینجا روشن میشود که درک علّیت صرفاً از مشاهده رویدادها به دست نمیآید. ما تنها توالی رویدادها را نمیبینیم؛ بلکه هنگام عمل کردن، آنها را در قالب رابطه علّت و معلول تفسیر میکنیم. در واقع، همین تفسیر است که امکان کنش هدفمند را فراهم میکند. بنابراین علّیت نه صرفاً محصول تجربه، بلکه بخشی از چارچوبی است که کنش انسانی در آن شکل میگیرد. همین نکته نشان میدهد که دانش پیشینی درباره کنشها وجود دارد؛ دانشی که بدون آن نه عمل انسانی معنا پیدا میکند و نه تحلیل نظری آن ممکن میشود.
کنش و ارزشها
در بحث کنش انسانی فقط با علّیت و ترتیب زمانی روبهرو نیستیم؛ عنصر مهم دیگری هم وجود دارد: ارزش؛ هر کنش زمانی معنا پیدا میکند که کنشگر چیزی را مطلوبتر از چیز دیگر بداند. به بیان ساده، ما عمل میکنیم چون بعضی نتایج را ارزشمند میدانیم و برخی دیگر را نه. نکته مهم این است که ارزشها مستقیماً از تجربه به ما «آموزش داده» نمیشوند؛ بلکه برعکس، ما به اشیا و رویدادها در چارچوب کنش خود ارزش میدهیم و به همین دلیل آنها را بهعنوان چیزی قابل تجربه در نظر میگیریم. وقتی فردی کنش میکند، در واقع هدفی را دنبال میکند: یا میخواهد نتیجهای را ایجاد کند یا خود را برای نتیجهای آماده کند که اهمیت دارد.
برای مثال، اگر کسی تصمیم بگیرد مهارتی بیاموزد، این تصمیم نشان میدهد که او یادگیری آن مهارت را نسبت به گزینههای دیگر ارزشمندتر ارزیابی کرده است. در اینجا فقط هدف اهمیت ندارد؛ ابزارها هم ارزش پیدا میکنند. زمان، ابزار آموزشی یا حتی بدن خود فرد به عنوان وسیلهای برای رسیدن به هدف وارد کنش میشوند. چون کنشگر فرض میکند میان این ابزارها و نتیجه مطلوب رابطهای علّی وجود دارد، ارزشمند بودن هدف باعث میشود ابزارها هم ارزشمند تلقی شوند.
از سوی دیگر، چون انسان نمیتواند همه کارها را همزمان انجام دهد، هر کنش مستلزم انتخاب است. انتخاب نیز به معنای صرفنظر کردن از گزینههای دیگر است. بنابراین هر تصمیمی همراه با هزینه است؛ یعنی ارزشی که میتوانست از راه دیگری به دست آید اما کنار گذاشته میشود. مفاهیمی مانند ترجیح، هزینه، منفعت یا زیان همگی از دل همین ساختار کنش بیرون میآیند.
نکته مهم اینجاست که این مفاهیم از تجربه صرف به دست نمیآیند؛ بلکه ما تجربهها را با کمک همین مقولات میفهمیم. در واقع، تا زمانی که معنای «عمل کردن» را درک نکنیم، نمیتوانیم تجربهها را تفسیر کنیم. اینجا دقیقاً نقطهای است که بحث ما را به گام بعدی میرساند: اگر مفاهیمی مانند هدف، ارزش، ابزار و هزینه در خود مفهوم کنش نهفتهاند، آنگاه روشن میشود چرا این مقولات به بنیان تحلیل اقتصادی تبدیل میشوند و چگونه فهم آنها برای بررسی سیاستها و طرحهای مهندسی اجتماعی ضروری است.
کنش انسانی و تحلیل اقتصادی
با توجه به آنچه تا اینجا بیان شد، پی بردیم که بخش مهمی از تحلیل اقتصادی بر دانشی استوار است که از خودِ ساختار کنش انسانی به دست میآید، نه صرفاً از مشاهدههای تجربی. در این چارچوب، اقتصاد ابتدا مقولات اساسی کنش را میشناسد؛ مقولاتی مانند ارزش، هزینه، ابزار، انتخاب و دانش. سپس یک وضعیت مشخص را توصیف میکند که در آن انسانها بهعنوان کنشگر با اهداف و ابزارهای معین عمل میکنند. در نهایت، اگر تغییری در این وضعیت رخ دهد، نتایجی که از کنش افراد ناشی میشود بهطور منطقی استنتاج میگردد. بنابراین اقتصاد در این معنا کوششی است برای فهم اینکه انسانها چگونه عمل میکنند و تغییر شرایط چه پیامدهایی به همراه دارد.
طرح این مباحث از آن جهت ضروری بود که ادعای تجربهگرایی- اثباتگرایی را به چالش بکشد. اگر این ادعا درست بود که فقط تجربه میتواند درباره نتایج سیاستها داوری کند، در آن صورت هیچ نقد قاطعی علیه برنامههای سیاسی، از جمله سوسیالیسم امکانپذیر نبود؛ زیرا باید منتظر میماندیم تا هر سیاست اجرا شود و سپس نتایج آن را مشاهده کنیم. اما تحلیل کنش انسانی نشان میدهد که در بسیاری از موارد میتوان پیشاپیش، از طریق استدلال منطقی درباره رفتار کنشگران، پیامدهای برخی سیاستها را فهمید. از همینجا روشن میشود که تجربه بر منطق غلبه نمیکند، بلکه در بسیاری از موارد این منطق کنش است که چارچوب فهم تجربه را فراهم میسازد.
به همین دلیل، نقد نظری سوسیالیسم و سیاستهایی که در قالب مهندسی اجتماعی مطرح میشوند، تنها متکی بر دادههای تاریخی نیست، بلکه بر نوعی معرفت پیشینی درباره کنش انسان و پیامدهای منطقی مداخله در ساختار تصمیمگیری افراد استوار است.
سوسیالیسم مهندسی اجتماعی
اگر مباحثی را که پیشتر درباره تجربهگرایی- اثباتگرایی و کنش انسانی مطرح شد کنار هم بگذاریم، ارتباط آنها با نقد مهندسی اجتماعی روشنتر میشود. ما نشان دادیم که تحلیل اقتصادی صرفاً بر مشاهدههای تجربی تکیه ندارد، بلکه بر فهم ساختار کنش انسان استوار است؛ یعنی اینکه انسانها با اهداف، ارزشها، ابزارها و انتخابهای خود عمل میکنند و از دل همین ساختار میتوان برخی نتایج را بهطور منطقی استنتاج کرد. همچنین دیدیم که تجربهگرایی نمیتواند ادعا کند فقط تجربه درباره سیاستها داوری میکند، زیرا خود علم تجربی بر پیشفرضهایی مانند علیت و نظم پایدار تکیه دارد و در حوزه کنش انسانی با محدودیت جدی روبهرو میشود.
مهندسی اجتماعی دقیقاً در همین نقطه وارد بحث میشود. این رویکرد معمولاً بر این ایده تکیه دارد که میتوان جامعه را بهصورت تدریجی و آزمایشی اصلاح کرد: اگر یک سیاست نتیجه مطلوب نداد، آن را تغییر میدهیم و نسخه جدیدی را امتحان میکنیم. این نگاه در ظاهر با همان منطق تجربهگرایانه هماهنگ است؛ یعنی جامعه را مانند یک آزمایشگاه میبیند که در آن سیاستها آزموده میشوند تا به نتیجه مطلوب برسیم. اما مشکل اینجاست که تحلیل کنش انسانی نشان میدهد برخی پیامدها از همان ابتدا قابل فهماند و لازم نیست منتظر آزمونهای بیپایان بمانیم.
در سوسیالیسم مهندسی اجتماعی، قاعده اصلی این است که مالک در حالت عادی اختیار دارد، اما اگر نتیجه فعالیت او مطابق با طرح مورد نظر برنامهریزان نباشد، نهادهای اجتماعی میتوانند در تصمیم او دخالت کنند. این همان جایی است که تعارض آشکار میشود. زیرا بر اساس منطق کنش، تصمیمگیری درباره استفاده از ابزارها بخشی از حق مالکیت است. اگر این حق بهطور مستمر در معرض مداخله قرار گیرد، ساختار انگیزهها و انتخابها تغییر میکند و در واقع مالکیت خصوصی به شکل واقعی باقی نمیماند.
به همین دلیل، نقدی که مطرح میشود صرفاً یک مشاهده تاریخی نیست که بگوید برخی تجربههای سوسیالیستی شکست خوردهاند. استدلال عمیقتر این است که حتی در سطح منطقی نیز اگر حق تصمیمگیری از کنشگران به یک مرکز برنامهریز منتقل شود، نظامی شکل میگیرد که با مبنای کنش انسانی و کارکرد مالکیت سازگار نیست. در نتیجه، پیوند بحث روشن میشود: رد تجربهگرایی به این معناست که نمیتوان مهندسی اجتماعی را با استدلال «باید آزمایش کنیم تا ببینیم چه میشود» توجیه کرد، زیرا بخشی از پیامدهای آن از پیش و از دل منطق کنش قابل فهم است.
جمعبندی
در این یادداشت تلاش شد پیوند میان نقد روششناختی تجربهگرایی- اثباتگرایی و نقد مهندسی اجتماعی روشن شود. استدلال از اینجا آغاز شد که علوم تجربی برای آزمون فرضیههای خود ناچارند «اصل پایداری» را مفروض بگیرند؛ یعنی بپذیرند که اسباب در طول زمان نسبتاً ثابت عمل میکنند. این اصل خود از راه تجربه قابل اثبات یا رد نیست، اما پیشفرض ضروری هر آزمون تجربی است. همین نکته نشان میدهد که حتی در علوم طبیعی نیز نوعی معرفت پیشینی وجود دارد؛ معرفتی که پیش از تجربه باید پذیرفته شود تا تجربه معنا پیدا کند.
در ادامه به کنش انسانی پرداخته شد؛ روشن شد که کنش با پدیدههای طبیعی تفاوت اساسی دارد، زیرا انسانها از تجربه میآموزند و دانش و ترجیحاتشان در طول زمان تغییر میکند. بنابراین بخشی از علّت رفتار آینده انسانها به دانشی مربوط است که هنوز شکل نگرفته و در زمان حال قابل مشاهده نیست. به همین دلیل نمیتوان برای کنش انسانی قوانینی تجربی و ثابت همانند قوانین فیزیک تدوین کرد. در عوض، تحلیل اقتصادی بر فهم ساختار کنش انسان- مانند اهداف، ارزشها، انتخابها و هزینهها - تکیه دارد و از همین ساختار میتوان برخی نتایج را بهطور منطقی استنتاج کرد.
از همینجا پیوند بحث با مهندسی اجتماعی آشکار میشود. مهندسی اجتماعی معمولاً جامعه را همچون عرصهای برای آزمون و اصلاح تدریجی سیاستها در نظر میگیرد. اما نقدی که در این یادداشت مطرح شد نشان میدهد که حتی اگر اهدافی که مهندسان اجتماعی دنبال میکنند را اهدافی مطلوب فرض کنیم و مقوله حقوق را در نظر نگیریم، مشکل در ابزارهایی است که برای رسیدن به این اهداف انتخاب میکنند. هرگونه مداخله در مالکیت، انگیزهها و تصمیمگیری افراد، خودِ الگوی کنش را تغییر میدهد. در نتیجه سیاستهایی که بر اساس کنشهای گذشته طراحی شدهاند، در شرایط جدید دیگر همان نتایج مورد انتظار را به بار نمیآورند.
به همین دلیل مهندسی اجتماعی با یک دشواری منطقی روبهرو میشود: برنامهریزی آن بر پیشبینی نتایج مشخص استوار است، اما خودِ مداخلهها شرایط کنش را تغییر میدهند و پیشبینیها را بیاعتبار میکنند. در چنین وضعی، وقتی نتیجهای مطابق انتظار به دست نمیآید، مسئله فقط یک خطای اجرایی ساده تلقی نمیشود؛ زیرا شکست در هر مرحله میتواند کل زنجیره برنامهریزی را با اخلال مواجه کند. برنامههای بعدی معمولاً بر موفقیت مراحل قبلی بنا شدهاند و اگر یکی از این حلقهها به نتیجه مورد نظر نرسد، اعتبار کل طرح زیر سؤال میرود. به همین دلیل برنامهریزان برای حفظ طرح کلی خود اغلب به جای کنار گذاشتن پروژه، دامنه مداخله را گسترش میدهند و میکوشند با اصلاحات جدید یا کنترلهای بیشتر نتایج را به سمت خروجی مطلوب هدایت کنند. اما همین گسترش مداخله دوباره انگیزهها و شرایط کنش را تغییر میدهد و پیشبینیهای قبلی را بیش از پیش دچار مشکل میکند. بنابراین مسئله فقط این نیست که برخی سیاستها در عمل موفق نمیشوند، بلکه نشان داده میشود که بر اساس مبانی نظری این رویکرد، رسیدن به اهداف اعلامشده با ابزارهای مورد نظر آن از نظر منطقی محال است. از این منظر، نقد مهندسی اجتماعی نه صرفاً یک داوری تجربی، بلکه نتیجهای است که از تحلیل پیشینی کنش انسانی به دست میآید.