آیشمن پیش از اورشلیم؛ نقابِ دلقک بر چهرهی شیطان
تاریخ اندیشه گاهی با یک «سوءتفاهم بزرگ» مسیر خود را کج و به بیراهه میرسد. در سال ۱۹۶۱، حنا (به قول ما ایرانیها هانا) آرنت، روزنامهنگار علاقهمند به فلسفه و تیزبینِ آلمانی-یهودی، در جایگاه مطبوعات دادگاه اورشلیم نشسته بود و به مردی که در قفس شیشهای گیر افتاده بود، خیره شده بود؛ آدولف آیشمن آن زندانی در قفس بود که آرنت انتظار داشت هنگام دیدن او یک هیولا ببیند؛ انتظار آرنت یک «یاگو»ی شکسپیری یا یک «مفیستوفلس» بود که میبایست بوی گوگرد دهد. اما آنچه حنا دید، مردی سرماخورده، با کتوشلواری گشاد، که حالتی ژولیده و پولیده داشت؛ آن هیولا که آرنت دیگر نمیدیدیش با زبانی الکن و بوروکراتیک، مدام تکرار میکرد: «من فقط دستورات را اجرا کردم.»؛ که مأمور بوده و معذور.