تاریخ فلسفه سیاسی، داستانِ یک گسست بزرگ است؛ شکافی عمیق میان «آنچه باید باشد» و «آنچه هست». برای قرن‌ها، فلاسفه کلاسیک -از آکادمیِ افلاطون تا صومعه‌های قرون‌وسطی- بر سر یک اصلِ بنیادین توافق نظری وجود داشت که غایتِ حیات سیاسی، «فضیلت» است. آن‌ها می‌دانستند که رسیدن به «جمهوریِ فضیلت‌مند» دشوار و شاید ناممکن است، اما چشم از قله برنمی‌داشتند. وانگهی، دوران مدرن در نظریه‌های سیاسی با یک شورش علیه این قله آغاز شد. فلاسفه مدرن، با رئالیسمی که بویِ خون و خاک می‌داد، طرحِ کلاسیک را به عنوانِ رؤیایی «ناواقع‌گرایانه» دور انداختند و پروژه‌ای را آغاز کردند که می‌توان نام آن را «هبوطِ آگاهانه» گذاشت. این هبوط امروز به عنوان رئالیسم در سیاست شناخته می‌شود.

لئو اشترائوس در تحلیل درخشان خود، که این نوشته بازخوانی آن است،  این تغییر نگاه  را نه به عنوان پیشرفت، بلکه به عنوانِ پایین آوردنِ سطحِ انتظاراتِ بشر روایت می‌کند. اشترائوس همین بحث را در باب پدران بنیان گذار در درسگفتارهای خود نیز ادامه می‌دهد. روایتی که قهرمانِ تاریکِ آن، دیپلماتِ اخراجیِ فلورانس، نیکولو ماکیاولی است.

ماکیاولی: کاشفِ قاره‌ی تاریکِ اخلاقی

ماکیاولی خود را با کریستف کلمب مقایسه می‌کرد. اگر کلمب قاره‌ای جغرافیایی را کشف کرد، ماکیاولی مدعی بود که «قاره‌ی جدیدِ اخلاقی» را یافته است. اما این قاره چه ویژگی‌ای داشت؟ در این سرزمین جدید، فضیلتِ کلاسیک جایی نداشت. ماکیاولی با صراحتی بی‌رحمانه اعلام کرد: «اجازه دهید معیارها را پایین بیاوریم

استدلال او هر چند ساده اما ویرانگر بود؛ اگر هدفِ سیاست را «تربیت انسانِ کامل» قرار دهیم، شکست خواهیم خورد، زیرا انسان‌ها ذاتاً شریرند. اما اگر هدف را پایین بیاوریم -به سطحی که انسان‌ها واقعاً هستند (یعنی موجوداتی که دنبال امنیت، شکوه و سودند)- آن‌گاه شانسِ موفقیتِ ما، شانسِ غلبه بر «بخت» (Fortuna)، به شدت افزایش می‌یابد. این به معنای باور به سیاست در امر واقع است. ماکیاولی پرده از رازی برداشت که پیشینیان سعی در کتمانش داشتند؛ اخلاق، نمی‌تواند توسط اخلاق تولید شود. از ماکیاولی می‌فهمیم که بنیان‌گذاریِ یک جامعه، عملی ذاتاً غیراخلاقی است. به رومولوس نگاه کنید که برادرش را کشت تا روم را بسازد. عدالت، رویِ فونداسیونی از جنایت بنا شده است.بله،  صلح، فرزندِ جنگ است. در این دستگاه فکری، «خیر عمومی» دیگر تعالیِ روح نیست، بلکه مجموعه‌ای از اهداف زمینی است؛ آزادی از سلطه خارجی، ثبات، رفاه و شکوه. و «فضیلت»! فضیلت در قاموس ماکیاولی، هر آن عادتی است که ما را به این اهداف برساند. اگر خشونت و فریب نظم را حفظ کند، پس عینِ فضیلت است. اینجاست که ماکیاولی فضیلت را از «خوبی» تهی و آن را با «کارآمدی» پر می‌کند.

لئو اشترائوس

لئو اشترائوس

پیامبرِ بی‌سلاح و انجیلِ شیطان

اما ماکیاولی چگونه توانست این کودتایِ فکری را انجام دهد؛ او که لشکری نداشت. اشترائوس در اینجا تشبیهی تکان‌دهنده می‌آورد؛ ماکیاولی، تصویری معکوس از عیسی مسیح است. ماکیاولی خود گفته بود: «پیامبرانِ مسلح پیروز می‌شوند و پیامبرانِ بی‌سلاح شکست می‌خورند.» پس چرا خودِ او که بی‌سلاح بود، امید به پیروزی داشت؛ چرا که او یک استثنا را می‌شناخت؛ عیسی.

مسیح بی‌سلاح بود اما جهان را با «پروپاگاندا» (تبلیغ و انتشار کلام) فتح کرد. ماکیاولی تصمیم گرفت تا «مسیحِ جدید» باشد؛ اما مسیحی که مژده‌اش نه پادشاهیِ آسمان، بلکه پادشاهیِ زمین است. او جنگی صلیبی را علیه مسیحیت آغاز کرد، اما با سلاحِ خودِ مسیحیت: تسخیرِ ذهن‌ها. او می‌خواست عشق به «میهن» را جایگزین عشق به «خدا» و رستگاریِ «دولت» را جایگزین رستگاریِ «روح» کند. عصر روشنگری، در واقع پیروزیِ همین پروپاگاندای ماکیاولیایی بود.

هابز: اهلی کردنِ گرگِ فلورانسی

اما آموزه‌های ماکیاولی بیش از حد تند، عریان و «ایتالیایی» بود. جهانِ آنگلوساکسون نیاز به کسی داشت که این شرابِ تند را رقیق کند. این وظیفه به دوش توماس هابز افتاد. اگر ماکیاولی «پروفسور موریارتی» (شخصیت شرور و نابغه) بود، هابز نقش «شرلوک هلمز» را بازی کرد. هابز، ماکیاولی را تصحیح کرد، نه با رد کردنِ بدبینیِ او، بلکه با تغییرِ کانونِ توجه. ماکیاولی بر «شکوه» (Glory) تمرکز داشت که میلی اشرافی و خطرناک است. هابز اما بر «ترس از مرگِ خشونت‌بار» تمرکز کرد.هابز گفت: قبول، انسان‌ها گرگِ یکدیگرند. اما بیایید به جای جنگیدن برای افتخار، برای «زنده ماندن» توافق کنیم. بدین سان، هابز «حقِ طبیعی» را بازتعریف کرد؛ حقِ طبیعی دیگر حقِ انجامِ کارِ درست نیست، بلکه «حقِ صیانتِ نفس» است. با هابز، دولت از یک نهادِ اخلاقی، به یک «شرکتِ بیمه‌ی عمر» تبدیل شد که وظیفه‌اش فقط جلوگیری از مرگِ شهروندان است. ماکیاولیسمِ هابز، دیگر بویِ خون نمی‌داد؛ بویِ امنیت و قرارداد می‌داد.

لاک و کیمیایِ ثروت؛ تولدِ اقتصادگرایی

اما هابز هم هنوز کمی تلخ بود. مایه باید شرین می‌شد. دولتِ مطلقه‌ی او (لِویاتان) بیش از حد ترسناک بود. مردم عوام چیزی بیشتر از «زنده ماندن» می‌خواستند؛ آن‌ها «راحتی» می‌خواستند. اینجاست که جان لاک، معمارِ لیبرالیسم، گامِ نهایی را برداشت. لاک فهمید که انسان‌ها برای احساس امنیت، فقط جان نمی‌خواهند، بلکه «مال» می‌خواهند. لاک فرمولِ هابز را تغییر داد: «صیانتِ نفس» تبدیل شد به «صیانتِ مالکیت». و این، شاهکارِ مدرنیته است؛ پیدا کردنِ یک جایگزینِ غیرخونین برای رذیلت. تا پیش از این، طمع و خودخواهیِ انسان‌ها منجر به جنگ می‌شد. اما لاک راهی نشان داد که خودخواهی منجر به «رفاه» شود. لاک بر این باور بود که انسان‌ها تا می‌توانند پول دربیاورند. «کسبِ ثروت» (Acquisitiveness) جایگزینِ «فضیلت» شد. وانگهی، کسی که سرگرمِ پول درآوردن است، معمولاً بی‌آزارتر از کسی است که دنبالِ افتخار و جنگ است. به تعبیرِ دقیقِ اشترائوس: «اقتصادگرایی، همان ماکیاولیسم است که به بلوغ رسیده است.» ما یاد گرفتیم که مسائل سیاسی را با راه‌حل‌های اقتصادی حل کنیم.

جان لاک

جان لاک

مونتسکیو: تجارت به جایِ فضیلت

در نهایت، مونتسکیو تصویر را کامل کرد. او در روح‌القوانین، تقابلی نمادین ساخت میانِ دو مدل:

۱. جمهوریِ روم: مبتنی بر «فضیلت». فضایی سخت، خشن، فقیر اما قهرمانانه.

۲. انگلستان: مبتنی بر «تجارت» و «آزادی».

مونتسکیو طرفِ تجارت را گرفت. او استدلال کرد که تجارت، اخلاق را «نرم» و «ملایم» می‌کند. تاجری که می‌خواهد کالایش را بفروشد، مجبور است مؤدب باشد، دروغ نگوید و با غریبه‌ها مدارا کند. در جهانِ مدرن، «انسانیتِ رقیق» و «آداب‌دانیِ تجاری» جایگزینِ «فضیلتِ سخت‌گیرانه‌ی کلاسیک» شد.

تحلیل اشترائوس نشان می‌دهد که تمدنِ مدرنِ ما، نه بر شانه‌های فرشتگان، بلکه بر رویِ تفاله‌هایِ «رذیلت» و «منفعت» بنا شده است. ماکیاولی و جانشینانش به ما گفتند: «از خیرِ آسمان بگذرید تا زمین را به شما بدهیم. فضیلت را فراموش کنید تا امنیت و ثروت پیدا کنید.» ما این تهاتر معرفتی را پذیرفتیم. در پی این تهاتر، ما اکنون در جهانی زندگی می‌کنیم که نهادهایش قدرتمندند، اما بر پایه‌ی پایین‌ترین غرایز بشری (ترس و طمع) طراحی شده‌اند. ماکیاولی پیروز شد؛ او موفق شد «وجدان» را با «پلیس» و «فضیلت» را با «سود» معاوضه کند. و این، داستانِ واقعیِ تولدِ غربِ جدید است. نمونه آن را می‌توانید در تأسیس آمریکا مشاهده کنید. 

مونتسکیو

مونتسکیو