اکوایران: با تمدید نامعلوم آتش‌بس از سوی دونالد ترامپ و غیبت طرفین در دور دوم مذاکرات اسلام‌آباد، معادله ایران و آمریکا وارد فاز تازه‌ای از ابهام شده است؛ جایی میان جنگی که آغاز نمی‌شود و صلحی که شکل نمی‌گیرد. روایت تحلیلگران از این مقطع، نه پایان بحران، بلکه تثبیت یک «تعلیق راهبردی» است؛ وضعیتی شکننده که سرنوشت آن بیش از هر زمان دیگری به اراده سیاسی دو طرف گره خورده است.

به گزارش اکوایران، با اتمام دو هفته آتش‌بس میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده، آتش‌بس از سوی دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا به مدت نامعلومی تمدید شد.

این تمدید آتش‌بس در فضایی اتفاق افتاد که هیات‌های آمریکایی و ایرانی برای دور دوم مذاکرات در اسلام‌آباد حضور نیافتند و مسیر پیش‌روی دو طرف در هاله‌ای از ابهام قرار گرفت. حال که در روز شانزدهم آتش‌بس قرار داریم، فضای سیاسی و دیپلماتیک پیرامون این تقابل وارد مرحله‌ای حساس و سرنوشت‌ساز شده است؛ مرحله‌ای که در آن، نه نشانه‌ای قطعی از بازگشت به جنگ دیده می‌شود و نه افق روشنی از یک توافق پایدار.

در راستای تحلیل وضعیت موجود، اکوایران در گفت‌وگو با مجموعه‌ای از چهره‌های سیاسی و کارشناسان روابط بین‌الملل، تلاش کرده است این وضعیت مبهم را از زوایای مختلف واکاوی کند؛ از ارزیابی توازن قوا و نقش بازیگران خارجی گرفته تا تأثیر متغیرهای داخلی بر مسیر مذاکرات. آنچه از دل این تحلیل‌ها برمی‌آید، روایتی است از یک «تعلیق راهبردی»؛ وضعیتی که می‌تواند به سکوی پرش برای دیپلماسی بدل شود یا به‌سادگی به چرخه‌ای تازه از تنش بازگردد؛ تصویری که می‌توان آن را «تعلیق میان دیپلماسی و تنش» توصیف کرد.

63802758

محمد عطریانفر، عضو شورای اطلاع‌رسانی دولت و فعال سیاسی، آتش‌بس را نه پایان بحران، بلکه «وقفه‌ای راهبردی» می‌داند. از نگاه او، آینده در دو مسیر خلاصه می‌شود: یا بازگشت به مذاکره، حتی به‌صورت غیررسمی با میانجی‌گری کشورهایی مثل پاکستان، یا لغزش دوباره به سمت تنش.

با این حال، ارزیابی غالب او «وضعیت بینابینی» است؛ نه جنگ تمام‌عیار و نه صلح پایدار. او نقش تعیین‌کننده فضای داخلی ایران را برجسته می‌کند و می‌گوید پیشرفت مذاکرات به شکل‌گیری یک «اجماع حداقلی» وابسته است؛ اجماعی که توافق را ابزار تأمین منافع ملی بداند، نه تهدید.

علی بیگدلی، کارشناس مسائل بین‌الملل، نیز با وجود اشاره به اقدامات تنش‌زا (مثل حمله به کشتی مرتبط با ایران)، تأکید دارد که «هیچ جایگزینی جز مذاکره وجود ندارد». او روند کلی را متمایل به گفت‌وگو می‌بیند، اما مانع اصلی را در داخل می‌داند: جریان‌هایی که از عادی‌سازی روابط با آمریکا نگران‌اند.

بیگدلی همچنین بر تغییرات ژئوپلیتیک منطقه تأکید دارد و معتقد است کشورهای منطقه و حتی آمریکا، به‌دلیل هزینه‌های بالا، بیش از جنگ به دنبال توافق‌اند.

کوروش احمدی، دیپلمات پیشین ایران در سازمان ملل، بحث را به سطح حقوقی و راهبردی می‌برد و می‌گوید اقداماتی مثل محاصره دریایی یا محدودسازی تنگه هرمز، عملاً در آستانه تعریف «اعلان جنگ» قرار دارند. با این حال، او معتقد است آمریکا فعلاً تمایلی به جنگ ندارد و تصمیم ایران تعیین‌کننده است. جمع‌بندی او محتاطانه است: حفظ وضعیت فعلی همراه با فشار متقابل، در کنار تلاش برای مذاکره، محتمل‌ترین سناریو است.

نوذر شفیعی، استاد روابط بین‌الملل، نگاه تحلیلی‌تری به منطق رفتار طرفین دارد: از یک سو، دیپلماسی ممکن است ادامه همان «فشار با ابزار نرم» باشد و از سوی دیگر، تنها گزینه باقی‌مانده پس از ناکارآمدی جنگ.

او هشدار می‌دهد که این مسیر شکننده است و اگر مذاکرات شکست بخورد، به‌ویژه در صورت برداشت «تحقیر» از سوی آمریکا، احتمال بازگشت به درگیری وجود دارد. شفیعی تأکید می‌کند که موفقیت مذاکرات منوط به «بازی برد-برد» و پرهیز از نگاه‌های افراطی در افکار عمومی داخل دو کشور است.

جلال ساداتیان، سفیر پیشین ایران در لندن، تمرکز را روی بی‌ثباتی تصمیم‌گیری در آمریکا می‌گذارد و نقش عوامل بیرونی، به‌ویژه اسرائیل، را پررنگ می‌داند. او آتش‌بس را فرصتی برای مذاکره عمیق‌تر می‌داند، اما به اختلافات جدی (از لبنان تا تنگه هرمز) اشاره می‌کند که بارها تنش را بازتولید کرده‌اند. در سطح بین‌المللی نیز به‌گفته او، چین و روسیه فعلاً نقش فعالی ندارند، هرچند احتمال تغییر رفتار چین در آینده مطرح است.

در نهایت، منصور حقیقت‌پور، نماینده ادوار مجلس شورای اسلامی و نایب رئیس پیشین کمیسیون امنیت ملی بهارستان از زاویه‌ای نزدیک‌تر به ساختار قدرت در ایران سخن می‌گوید: تأکید بر آمادگی هم‌زمان برای «دیپلماسی و میدان»، بی‌اعتمادی به آمریکا به‌دلیل تجربه‌های گذشته و ضرورت مذاکره در شرایط برابر.

او تنگه هرمز را به‌عنوان اهرم راهبردی ایران برجسته می‌کند و هشدار می‌دهد که در صورت تهدید منافع، امکان استفاده از آن وجود دارد.

تلاقی سه عامل کلیدی

در مجموع، برآیند این گفت‌وگوها نشان می‌دهد که معادله ایران و آمریکا در مقطع کنونی، بیش از آنکه به یک «تصمیم بزرگ» گره خورده باشد، به مدیریت یک وضعیت پیچیده و پرهزینه وابسته است. دو طرف، هم‌زمان با حفظ اهرم‌های فشار در میدان، تلاش می‌کنند مسیر دیپلماسی را نیز باز نگه دارند؛ رویکردی که نشان می‌دهد هدف اصلی، نه حذف کامل تقابل، بلکه کنترل و مهار آن است.

آنچه این وضعیت را شکننده می‌کند، تلاقی سه عامل کلیدی است: بی‌اعتمادی متراکم میان دو طرف، فشارهای داخلی در تهران و واشنگتن و نقش‌آفرینی بازیگران ثالث که بعضاً منافع‌شان در تداوم تنش تعریف می‌شود. در چنین شرایطی، حتی یک خطای محاسباتی یا پیام سیاسی نادرست می‌تواند تعادل موجود را بر هم بزند.

با این حال، داده‌های موجود در این گفت‌وگوها یک نکته مهم را برجسته می‌کند: «هزینه جنگ» برای هر دو طرف به‌مراتب بیشتر از گذشته برآورد می‌شود، در حالی که «منافع حداقلی توافق»، حتی در سطحی محدود، قابل‌دستیابی‌تر به نظر می‌رسد. همین تغییر در محاسبه هزینه-فایده، مهم‌ترین عاملی است که کفه دیپلماسی را، هرچند شکننده، سنگین‌تر نگه داشته است.

بر این اساس، محتمل‌ترین سناریو در کوتاه‌مدت نه یک توافق جامع و تاریخی، بلکه شکل‌گیری نوعی «تفاهم حداقلی و موقت» است؛ توافقی که هدف آن خرید زمان، کاهش تنش و مدیریت بحران خواهد بود. آینده این مسیر، اما بیش از هر چیز به این بستگی دارد که آیا طرفین می‌توانند از این فرصت محدود برای بازتعریف قواعد بازی استفاده کنند یا بار دیگر در چرخه آشنای بی‌اعتمادی و تقابل گرفتار خواهند شد.