این مقاله در چهاردهم ژوئیه‌ 2014 در سایت موسسه‌‌ی کیتو منتشر شده است.

نویسنده: دیوید داگلاس بو‌ز

ترجمه: محمد هندی


بیست و پنج سال پیش در چنین روزی، در خیابان شانزه‌لیزه ایستاده بودم و رژه‌ای را تماشا می‌کردم که به مناسبت دویستمین سالگرد انقلاب فرانسه برگزار می‌شد و با خواندن سرود «مارسییز»  توسط جسی نورمن به پایان می‌رسید.

البته انقلاب فرانسه مسئله‌ی مناقشه‌بر‌انگیزی است. مخصوصا در بین دوستان محافظه‌کار من. لیبرتارین‌ها باید آن را چگونه بفهمند؟

نقل قول معروف اما ظاهراً نادرستی از نخست وزیر چین، ژو انلای، وجود دارد که گفته است: «هنوز برای قضاوت خیلی زود است.» من اما بیشتر مایلم جواب هوشمندانه‌ی یکی از متفکران عمیق اواسط قرن بیستم، هنی یانگمن، را یادآور شوم که وقتی از او پرسیده شد «همسرتان چطور است؟» پاسخ داد: «در مقایسه با چه چیزی؟». با این شرح باید کوتاه گفت که در مقایسه با انقلاب آمریکا، انقلاب فرانسه برای آزادی‌خواهان بسیار ناامیدکننده است. اما در مقایسه با انقلاب روسیه، کاملاً خوب به نظر می‌رسد. و همچنین، دست‌کم در نگاهی بلند‌مدت، در مقایسه با رژیم کهن ِ پیش از انقلاب فرانسه هم نمره‌ی قبولی می‌گیرد.

محافظه‌کاران معمولاً از دیدگاه انتقادی ادموند برک در کتاب «تأملات بر انقلاب فرانسه» پیروی می‌کنند. آنها حتی ممکن است از جان آدامز نقل قول کنند: «هلوسیوس و روسو برای ملت فرانسه آزادی را موعظه می‌کردند، تا اینکه آنها را به بی‌اختیار‌ترین بردگان تبدیل کردند؛ دم از برابری می‌زدند و انصاف را به تمامی نابود کردند؛ از انسانیت می‌گفتند اما مردم به راسو و پلنگ آفریقایی تبدیل شدند؛ و حرف از برادری بود تا اینکه فرانسوی‌ها مانند گلادیاتورهای رومی گلوی یکدیگر را بریدند.

اما دیدگاه دیگری هم وجود دارد. وقتی بازدیدکنندگان از مونت ورنون، خانه جورج واشنگتن دیدار می‌کنند کلیدی را می‌بینند که در گوشه‌ای به نشانه‌ی افتخار آویزان است.. این یکی از کلیدهای زندان باستیل است که توسط مارکی دو لافایت (از رهبران انقلاب فرانسه) و از طریق توماس پین به واشنگتن فرستاده شد. آنها، همانطور که مورخ بزرگ ای. وی. دایسی گفته است، می‌دانستند که «باستیل نشانه‌ی بیرونی و قابل مشاهده‌ی قدرت بی‌قانون بود.» و بنابراین کلیدهای باستیل نمادهای رهایی از استبداد بودند. لیبرال‌ها و لیبرتارین‌ها، ارزش‌های بنیادین انقلاب فرانسه را تحسین می‌کردند. لودویگ فون‌میزس و فردریش فون‌هایک هر دو «ایده‌های ۱۷۸۹-سال انقلاب فرانسه-» را ستودند و آنها را در مقابل «ایده‌های۱۹۱۴-سال آغاز جنگ جهانی اول-» قرار دادند. یعنی در مقابل ایده‌ی سازماندهی تحت هدایت دولت، جانب آزادی را گرفتند. اعلامیه حقوق بشر، که یک ماه پس از سقوط باستیل صادر شد، اصول آزادی‌خواهانه‌ای مشابه اصول اعلامیه استقلال آمریکا را بیان می‌کند:

بند اول: انسان‌ها آزاد و برابر در حقوق به دنیا می‌آیند و آزاد می‌مانند.

بند دوم: هدف همه انجمن‌های سیاسی، حفظ حقوق طبیعی و غیرقابل زوال انسان است. این حقوق عبارتند از آزادی، مالکیت، امنیت و مقاومت در برابر ظلم و ستم.

بند چهارم: آزادی عبارت است از آزادی انجام هر کاری که به دیگری آسیب نرساند؛ از این رو، اعمال حقوق طبیعی هر انسان هیچ محدودیتی ندارد، مگر آن محدودیت‌هایی که بهره‌مندی از همان حقوق را برای سایر اعضای جامعه تضمین می‌کند.

بند هفدهم: مالکیت حقی مقدس و غیرقابل نقض است.

اما این سمفونی شور‌انگیز حاوی برخی نت‌های ناموزون نیز بود، به ویژه:

بند سوم: اصل هر حاکمیتی اساساً در ملت نهفته است. هیچ نهاد یا فردی نمی‌تواند هیچ گونه اقتداری را که مستقیماً از ملت ناشی نمی‌شود، اعمال کند.

بند ششم:‌ قانون مظهر اراده‌ی عمومی است.

یک تفسیر لیبرال از آن بندها تأکید می‌کند که حاکمیت اکنون در دست مردم است (مانند «حکومت‌ها در میان انسان‌ها تأسیس می‌شوند و قدرت عادلانه خود را از رضایت حکومت‌شوندگان می‌گیرند»)، نه در دست هیچ فرد، خانواده یا طبقه‌ای. اما این عبارات نیز در معرض تفسیری غیرلیبرالی هستند و در واقع می‌توان آنها را تا بنیان غیرلیبرالی‌شان ردیابی کرد. بنجامین کنستان، متفکر لیبرال فرانسوی، بسیاری از مشکلات بعدی فرانسه را به گردن ژان ژاک روسویی انداخت که اغلب به اشتباه لیبرال پنداشته می‌شود: «با انتقال بخشی از قدرت اجتماعی و برساخته‌ شدن مفهوم حاکمیت جمعی که متعلق به قرون دیگری بود، به عصر مدرن ما -عصر مدرنی که نابغه‌ایست والا که با عشق خالصانه به آزادی برانگیخته شده است- بهانه‌های مرگباری برای انواع استبداد فراهم شد. یعنی، روسو و بسیاری دیگر از فرانسویان فکر می‌کردند که آزادی به معنای عضویت در یک جامعه‌ی خودگردان است، نه حق فردی برای عبادت، تجارت، صحبت کردن و «آمد و رفت به دلخواه»! نتایج آن خطای فلسفی - اینکه دولت مظهر «اراده عمومی» است، اراده‌ای که حاکمیت دارد و بنابراین نامحدود است - اغلب فاجعه‌بار بوده است، و محافظه‌کاران به دوران ترور در سال‌های ۱۷۹۳-۹۴ به عنوان پیش درآمد وحشت‌های مشابه در کشورهای تمامیت‌خواه از اتحاد جماهیر شوروی گرفته تا کامبوج پل پوت اشاره می‌کنند. در اروپا اگر‌چه نتایج ایجاد دولت‌های دموکراتیک -اما اساساً بدون محدودیت- بسیار متفاوت بوده است، اما همچنان برای لیبرال‌ها ناامیدکننده است. همانطور که هایک در «قانون اساسی آزادی» نوشت:

«عامل تعیین‌کننده‌ای که تلاش‌های انقلاب برای افزایش آزادی فردی را تا این حد بی‌نتیجه گذاشت، این باور بود که از آنجا که سرانجام تمام قدرت در دست مردم قرار گرفته است، تمام تدابیر حفاظتی در برابر سوءاستفاده از این قدرت غیرضروری شده است.»

دولت‌ها می‌توانند بزرگ، پرهزینه، بدهکار، مزاحم و دست و پا گیر شوند، حتی اگر همچنان مشمول انتخابات دوره‌ای باشند و تا حد زیادی به آزادی‌های مدنی و شخصی احترام بگذارند. یک قرن پس از انقلاب فرانسه، هربرت اسپنسر نگران بود که حق الهی پادشاهان با «حق الهی پارلمان‌ها» جایگزین شده باشد. با این حال، همانطور که کنستان با نگاهی تحسین‌آمیز می‌گوید:

 «در سال ۱۸۱۶ در انگلستان، فرانسه و ایالات متحده، آزادی حق این است که فقط تابع قانون باشید و به هیچ وجه به خواست خودسرانه یک یا چند نفر دستگیر، بازداشت، اعدام یا مورد بدرفتاری قرار نگیرید. این حق هر کسی است که عقیده خود را ابراز کند، حرفه ای را انتخاب کند و به آن بپردازد، اموال خود را در تملک داشته باشد و حتی آن را ضایع کند. بدون اجازه و بدون نیاز به پاسخگویی در مورد انگیزه ها یا اقدامات خود، آمد و شد کند. این حق هر کسی است که با افراد دیگر معاشرت کند، چه برای بحث در مورد علایق خود، چه برای ابراز مذهبی که خود و اطرافیانش ترجیح می‌دهند، یا حتی صرفاً برای گذراندن روزها یا ساعات خود به روشی که با تمایلات یا هوی و هوس‌هایش سازگارتر است.»

در مقایسه با رژیم کهن سلطنت، اشرافیت، طبقه، انحصار، سوداگری، یکسان‌سازی مذهبی و قدرت خودسرانه، این پیروزی لیبرالیسم است.

مارک تواین، در کتاب «یک یانکی اهل کنتیکت در دربار شاه آرتور»، واقعیت رژیم کهن را به ما یادآوری می‌کند:

اگر بخواهیم آن را به خاطر بسپاریم و در موردش تأمل کنیم، دو «حکومت ترور» وجود داشت: یکی با شور و اشتیاق شدید مرتکب قتل می‌شد، دیگری با خونسردی بی‌رحمانه؛ یکی فقط چند ماه طول کشید، دیگری هزار سال؛ یکی ده هزار نفر را به کام مرگ کشاند، دیگری بالای صد میلیون نفر را؛ اما این به اصطلاح ترس و لرز ما همه به خاطر وحشت‌های دوران ترور کوچک- در زمان انقلاب فرانسه- است؛ در حالی که وحشت مرگ ناگهانی با تبر در مقایسه با مرگ مادام‌العمر از گرسنگی، سرما، توهین، ظلم و دلشکستگی چیست؟ مرگ سریع با رعد و برق در مقایسه با کباب‌پز شدن در آتش چیست؟ یک گورستان شهری می‌تواند آن میزان جنازه را که در نتیجه‌ی دوران ترور کوتاه‌مدت در انقلاب فرانسه روی دست مانده بود، در خود پذیرا باشد. وحشتی که همه ما با پشتکار آموخته‌ایم که از آن بلرزیم و سوگواری کنیم. اما تمام خاک فرانسه به سختی می‌تواند انبوه تابوت‌ کشتگان ِ دوران ترور ِ واقعی ِ ناشی از رژیم کهن و پیشین را در خود جای دهد. وحشتی که هیچ‌کدام از ما نیاموخته‌ایم وسعت یا ترحم آن را آن‌طور که شایسته است ببینیم.

دیوید بوز

دیوید بوز