پرسشهایی از ارنست نولته
ارنست نولته، مورخ برجسته و جنجالی، در این مصاحبه از آثار خود سخن میگوید و دیدگاهش درباره قرن بیستم را به عنوان «جنگ ایدئولوژیها» ارائه میدهد.
نویسنده و مترجم
ارنست نولته، مورخ برجسته و جنجالی، در این مصاحبه از آثار خود سخن میگوید و دیدگاهش درباره قرن بیستم را به عنوان «جنگ ایدئولوژیها» ارائه میدهد.
حاکمیت قانون، یک «نوعِ ایدهآل» (Ideal Type) از همزیستی است که در آن انسانها نه به عنوانِ ابزارهایِ دولت، بلکه به عنوانِ شهروندانِ آزاد، ذیلِ قواعدی زندگی میکنند که اهدافشان را تعیین نمیکند، بلکه تنها از آزادیِ آنها در تعقیبِ اهدافشان مراقبت میکند.
تاریخ فلسفه سیاسی، داستانِ یک گسست بزرگ است؛ شکافی عمیق میان «آنچه باید باشد» و «آنچه هست». برای قرنها، فلاسفه کلاسیک -از آکادمیِ افلاطون تا صومعههای قرونوسطی- بر سر یک اصلِ بنیادین توافق نظری وجود داشت که غایتِ حیات سیاسی، «فضیلت» است. آنها میدانستند که رسیدن به «جمهوریِ فضیلتمند» دشوار و شاید ناممکن است، اما چشم از قله برنمیداشتند. وانگهی، دوران مدرن در نظریههای سیاسی با یک شورش علیه این قله آغاز شد. فلاسفه مدرن، با رئالیسمی که بویِ خون و خاک میداد، طرحِ کلاسیک را به عنوانِ رؤیایی «ناواقعگرایانه» دور انداختند و پروژهای را آغاز کردند که میتوان نام آن را «هبوطِ آگاهانه» گذاشت. این هبوط امروز به عنوان رئالیسم در سیاست شناخته میشود.
نقش محمد عبده در تاریخ معاصر، نقشی پارادوکسیکال و در عین حال بنیادین است. او را میتوان معمارِ نخستین خانه نیمهکاره تجدد در جهان اسلام دانست.
سر راجر اسکروتن در سفر فکری ما را به سال ۱۲۱۵ میلادی و چمنزارِ «رانیمید» (Runnymede) میبرد؛ جایی که بارونهای انگلیسی، شمشیر بر گلویِ پادشاه (جان) گذاشتند و امضای «مگنا کارتا» (Magna Carta) را از او گرفتند. اسکروتن در کتاب «انگلستان: یک مرثیه» به ما میآموزد و این را توضیح میدهد که آزادیِ واقعی، نه در اعلامیههای پرطمطراقِ جهانی، بلکه در توافقاتِ خاکی، مشخص و تاریخی نهفته است.
در حافظهی جمعیِ مدرن، الکساندر همیلتون قربانیِ دو روایتِ متضاد اما به یک اندازه گمراهکننده شده است. از یک سو، فرهنگِ عامه و تئاترهای برادوی او را به یک قهرمانِ موزیکال و مهاجری سختکوش تقلیل دادهاند که تنها گناهش جاهطلبی بود. از سوی دیگر، در دپارتمانهای علوم سیاسی که هنوز زیرِ سایهی سنگینِ مجسمهی دموکراتیکِ توماس جفرسون نفس میکشند، همیلتون به عنوانِ نمایندهی اشرافیتِ ثروتمند، دوستدارِ سلطنت و دشمنِ «مردم» به حاشیه رانده شده است. فیالواقع جریان اصلی علوم سیاسی -مرادم آموزش علوم سیاسی است- از او سیمای یک فرد ضد دمکرات ساخته که در تقابل مدام علیه جفرسون است.
جهانِ افسونزداییشدهای که اکنون در آن بود و باش داریم، مبدل به دورانی شده است که «حقیقت» به مسلخِ «سلیقه» و «نظرات شخصی» رفته است، در میان اندیشمندان معاصر کمتر کسی چون راجر اسکروتن جرأت کرد تا در برابرِ سیلِ ویرانگرِ نسبیگرایی بایستد.
به جرئت میتوان گفت، تاریخِ اندیشهی سیاسی غرب، تاریخِ یک سقوطِ باشکوه است؛ سقوط از «آسمانِ فضیلت» به «زمینِ سفتِ منفعت» میتوان سیر این سقوط دانست. و شاید هیچ متنی در قرن بیستم به اندازه مقالهی درخشان مارتین دایموند با عنوان «دموکراسی و فدرالیست» (۱۹۵۹)، نتوانسته باشد لحظهی دقیقِ این برخورد با زمین را ثبت کند.
مراسم بیعت در خانهای مخفی و در اتاقی کاملاً تاریک برگزار میشود. فردِ بیعتکننده با اخوان المسلمین باید در برابرِ شخصی که چهرهاش دیده نمیشود (نمایندهی مرشد) بنشیند. روی میز، یک جلد قرآن و یک قبضه اسلحه (هفتتیر) قرار دارد. این اسلحه نمادِ این است که خروج از این پیمان، بهای خون دارد.
ما در دورانی زندگی میکنیم که رفاه، امنیت و آزادیهای فردی به سطحی رسیدهاند که برای اجدادمان شبیه به رویا بود. اما در پسِ این ویترینِ پرزرقوبرقِ مدرنیته، سایهای سنگین از «پوچی» و «فقدانِ معنا» گسترده شده است. چرا انسانِ مدرن، با وجود داشتنِ همهچیز، هنوز احساس میکند که چیزی اساسی را گم کرده است؟ چرا ما ثروتمندیم، اما خوشبخت نیستیم؟