در بخش نخست این مجموعه‌ی سه‌گانه، نگاهی به تجربه‌ی جمهوری اول فرانسه، مشکلات نهادی آن، مقایسه‌ی آن با تجربه‌ی کلنی‌های آمریکای شمالی در تأسیس جمهوری در کشوری بزرگ و سرانجام گذارِ جمهوری اول به امپراتوری اول ناپلئون بناپارت انداختیم. در بخش دوم از این سه‌گانه، به پیش‌زمینه‌های تشکیل جمهوری دوم فرانسه (از 1848 تا 1852) می‌پردازیم.

تقویم انقلابی و نقاط عطف به‌یاد ماندنی

در تاریخ‌نگاری‌های فرانسه بسیار به اعداد معنی‌دار بر می‌خوریم که نمایانگر رویدادی مشخص و دوران‌ساز هستند؛ شاید از این جنبه ایران معاصر شباهت زیادی به فرانسه داشته باشد. گاهی این عددها به «تقویم انقلابی» ارجاع دارند که مبدأ تاریخ را به‌جای میلاد مسیح، سال آغاز جمهوری اول در 1793 قرار داد، نام ماه‌ها در آن تغییر کردند (برومر، ترمیدور، فروکتیدور و...) و هفته به دهه (ده روز) تغییر کرد. تقویم انقلابی که قرار بود نمادی از دگرگونی همه‌چیز باشد، تا 1805 بیشتر دوام نیاورد و به جز چند نام مشخص از آن مانند «ترمیدور» یا «18ام برومر» که نماد رویدادهایی مشخص شدند، کسی آن را به یاد نمی‌آورد؛ اما میراث انقلاب از میان نرفت و با توجه به اثرگذاری عمیق رویدادهای فرانسه بر مسیر تاریخیِ دیگر کشورهای جهان، می‌توان گفت کماکان در فضای انقلاب فرانسه زیست می‌کنیم؛ بنابراین شناخت آن رویدادها می‌تواند برای شناخت جامعه‌ی خودمان مفید باشد.

مناقشه‌ی تاریخ‌ها: 1789 در برابر 1792

دو عدد در این میانه اهمیت نمادین فراوانی دارند: 1789 سال سقوط دژ باستیل، از میان رفتن رسمی نظام طبقاتی در فرانسه (مبتنی بر سه صنف جداگانه) و مشروطه شدن پادشاهی فرانسه بود؛ درحالی‌که 1792 سال سقوط کاخ تویلری، سقوط کامل پادشاهی و اعلان جمهوری بود. در 1793 حکومت ترور (وحشت) حاکم شد و سر بسیاری، از جمله لوئی شانزدهم، همسرش و شمار بسیار زیادی از انقلابیون، زیر گیوتین رفت.

در سال‌های پس از این رویدادها مناقشه‌ای میان سه جریان به وجود آمد که تا قرن بیستم ادامه یافت و حتی به اشکالی متفاوت تا همین امروز ادامه دارد:

بعضی از فعالین سیاسی و بعدها مورخان، 1789 را تأیید، ولی 1792 را رد می‌کردند. این‌ها عموماً لیبرال‌های میانه‌رو بودند که الگوی حکومتی مشابه انگلستان را برای فرانسه می‌خواستند. برادر لوئی شانزدهم که بعداً در زمان احیای سلطنت بوربون پس از سقوط ناپلئون با عنوان لوئی هجدهم به تخت نشست، احتمالاً از این دسته بود یا دست‌کم در عمل کوشید به همین شیوه سلطنت کند؛ همچنین هواداران نظام پادشاهی لوئی فیلیپ اورلئان (1830 تا 1848) که بعدها با عنوان «اورلئانیست‌ها» شناخته شدند نیز از همین دسته بودند؛

تعدادی دیگر 1789 را هم رد می‌کردند و اساساً 1792 (یا دوره‌ی ترور 1793) را پیامد منطقی 1789 می‌دانستند؛ این‌ها را می‌توان «محافظه‌کاران رادیکال» نامید. اندیشمندان محافظه‌کاری مانند ژوزف دو مستر، شاتوبریان و نیز شارل دهم که جانشین لوئی هجدهم شد و بعداً در انقلاب ژوئیه 1830 سقوط کرد، از همین دسته بودند؛

دسته‌ی سوم رادیکال‌هایی بودند که 1792 را هم تأیید می‌کردند؛ بعضی از آنان حتی دوره‌ی ترور 1793 را «اجتناب‌ناپذیر» معرفی می‌کردند و به توجیه آن برخاستند. کسانی که بعدها «سوسیالیست» خوانده شدند، جزو همین گروه بودند. یک دسته از جمهوری‌خواهان نیز چنین طرز فکری داشتند، درحالی‌که دسته‌ی دیگر از جمهوری‌خواهان میانه‌روی بیشتری پیشه می‌کردند. 

مناقشه‌ی پرچم‌ها: رویال، سه‌رنگ، سرخ

میان این دو گروه از جمهوری‌خواهانِ رادیکال و میانه‌رو به‌ویژه پس از انقلاب 1848 جدایی افتاد. تابوی مشهوری از هنری فیلیپیتو با عنوان «لامارتین پرچم سرخ را رد می‌کند» صحنه‌ای از این تقابل را در مقابل ساختمان تالار شهر پاریس (Hôtel de Ville) نشان می‌دهد. در سمت چپ تابلو گروهی از سوسیالیست‌ها با پرچم سرخ به سوی تالار حرکت می‌کنند. در مقابل آنان و در میانه‌ی تابلو لامارتین، از رهبران انقلاب 1848 و از مؤسسان جمهوری دوم، ایستاده است که از پرچم سه‌رنگ فرانسه و اعلام جمهوری – در برابر خواست حکومت شورایی – دفاع می‌کند. سوسیالیست‌ها انقلاب 1848 را از آن خود می‌دانستند و تأسیس جمهوری دوم را خیانتی به آرمان‌های اصیل این انقلاب تلقی می‌کردند.

پرچم فرانسه

راست: پرچم مورد پذیرش جمهوری‌خواهان، اورلئانیست‌ها و بناپارتیست‌ها؛ وسط: پرچم کهن فرانسه و دودمان بوربون؛ چپ: پرچم حکومت کمون پاریس

امپراتوری اول؛ میراث خونین و شکوهمند

اما برای آنکه بدانیم این جمهوری دوم چگونه برپا گردید و چرا سرانجام مقهور اولین و آخرین رئیس‌جمهور خودش، لوئی ناپلئون بناپارت یا همان برادرزاده‌ی ناپلئون مشهور، شد، لازم است قدری به عقب بازگردیم.

ناپلئون بناپارتِ نام‌آور، خود یک ژنرال انقلابی و همراه دسته‌ی ژاکوبین‌ها بود و پیروزی‌های چشمگیر و در بسیاری موارد خونینی را برای ارتش انقلابی جمهوری اول در اروپا، آسیا و آفریقا به‌دست آورده بود. ناپلئون پس از تاج‌گذاری به‌عنوان «امپراتور» حکومت خود را تجسم تحقق آرمان‌های انقلاب کبیر می‌دانست؛ هرچند بسیاری از تندروی‌های ژاکوبین‌ها را تعدیل کرد: مثلاً به دشمنی با پاپ و کلیسای کاتولیک پایان داد، تقویم انقلابی را از رواج انداخت و به تقویم کهن بازگشت. «کدهای ناپلئونی» به بخشی از آرمان‌های انقلابی – اما نه تمام آن آرمان‌ها – چهارچوبی قانونی بخشیدند و آن‌ها را نهادینه ساختند. فتوحات «گرند آرمیِ» ناپلئون بخشی از این آرمان‌های انقلابی را به مرکز اروپا، شبه‌جزیره‌ی ایتالیا و شبه‌جزیره‌ی ایبری «صادر» کرد. هدف نهایی ناپلئون یک اروپای واحد از اقیانوس اطلس تا کوه‌های اورال در روسیه، تحت «امپراتوری» خودش و با قوانین مترقی برانگیخته از 1789 بود.

اما انگیزه‌ی ناپلئون از این لشگرکشی‌ها چه بود؟ ترقی‌خواهی یا خودخواهی؟ چنین پرسشی شاید برای یک حقوق‌دان یا برای یک مورخ در ارزیابی‌های تاریخی مهم باشد، اما در سیاست و آنچه بر سر معاصران یک سیاستمدار می‌آید، انگیزه‌ی پشت اعمال اهمیت چندانی ندارد. بسیاری از جنایت‌های فجیع در تاریخ بشر با انگیزه‌های خیرخواهانه انجام شده‌اند. ارتش ناپلئون در آفریقا و به‌ویژه در شام دست به کشتار جمعی زد. در اسپانیا کشتار و اعدام وسیعی به‌راه انداخت. لشگرکشی چندملیتی او به روسیه صدها هزار کشته از تمام اروپا بر جای گذاشت. همچنین انگیزه‌ی انتقام شکست‌های پادشاهی فرانسه از بریتانیا در جنگ‌های هفت‌ساله‌ی قرن هجدهم را نیز نمی‌توان در توضیح دشمنی او با بریتانیا نادیده گرفت. آرمان دولتی شکوهمند که بر سرتاسر تمدن غربی حکومت کند و محافظ ترقی‌خواهی باشد، بعدها الهام‌بخش بسیاری از انقلابیون سوسیالیست شد؛ با این تفاوت که این‌بار به جای اروپا و تمدن غربی، سرتاسر جهان مدنظر بود.

ناپلئون مشروعیت خود را عمدتاً از پیروزی‌های نظامی می‌گرفت و با شکست نظامی در روسیه این مشروعیت را هم از دست داد. سرانجام ائتلافی از دولت‌های اروپایی به رهبری بریتانیا و روسیه و با همراهی دولت‌های کوچک‌تر در 1814 وارد پاریس شدند. برادر لوئی شانزدهم که در انگلستان در تبعید به سر می‌برد به فرانسه بازگشت و با عنوان لوئی هجدهم (لوئی هفدهم پیش‌تر در زندان انقلابیون بر اثر عدم رسیدگی جان خود را از دست داده بود) به تخت نشست و سلطنت بوربون احیاء گشت. این نقطه را بسیاری پایان انقلاب کبیر فرانسه می‌دانند و بسیاری از کتاب‌هایی که روایت تاریخ فرانسه را بر عهده گرفته‌اند، در همین‌جا به پایان می‌رسند. ناپلئون مدتی پس از سقوط با یک یورش برق‌آسا موفق شد بار دیگر دولت خود را باز گرداند؛ این «دوره‌ی صد روزه» اما با شکست او در واترلو و تبعید نهایی‌اش پایان یافت.

پادشاه فرانسه

تابلوی چپ: لوئی فیلیپ پادشاه خاندان اورلئان که با انقلاب ژوئیه‌ی 1830 به قدرت رسید و با انقلاب فوریه‌ی 1848 سقوط کرد. تابلوی وسط: شارل دهم پادشاه خاندان بوربون که در انقلاب ژوئیه‌ی 1830 سقوط کرد. تابلوی راست: لوئی ناپلئون امپراتور خاندان بناپارت که در نتیجه‌ی شکست نظامی از پروس در 1870 اسیر شد و سقوط کرد.

حکومت احیاء پادشاهی بوربون

چنان‌که بالاتر اشاره شد، لوئی هجدهم خواهان بازگشت سلطنت مطلقه مانند پیش از 1789 نبود. بریتانیا هم به‌عنوان یکی از نیروهای فاتح فرانسه، در برابر فاتح دیگر یعنی تزار روسیه که پشتیبان مطلقه‌گرایی بود، از نظام پارلمانی و اصول 1789 دفاع می‌کرد. درنتیجه، سلطنت دوره‌ی احیاء بیشتر تقلیدی از نظام پارلمانی آن زمان بریتانیا بود. در این نظام جدید، اشراف به اضافه‌ی شماری از بورژوازی که می‌توانستند حد معینی از مالیات را بپردازند، حق انتخاب کردن به دست می‌آوردند و اگر این حد مالیات افزایش می‌یافت، حق انتخاب شدن نیز به آن افزوده می‌شد.

دوره‌ی لوئی هجدهم (1814 تا 1824) کوتاه و نسبتاً آرام سپری شد. پس از او، برادر دیگری با عنوان شارل دهم به تخت پادشاهی فرانسه نشست. شارل و اطرافیانش میانه‌روی نسبی پادشاه قبلی را نداشتند. در میانه‌ی مشکلات اقتصادی، مراسم تاج‌گذاری پرخرجی را به شیوه‌ی سده‌های میانه برگزار کردند تا یادآور دوران «شکوه» از دست رفته‌ی پیش از 1789 باشد. در سیاست خارجی سلطنت احیاءشده جنگ‌هایی را در اسپانیا و شمال آفریقا به راه انداخت که هزینه‌ی سنگینی بر روی دست دولت گذارد. می‌توان گفت دستگاه شارل دهم و به‌ویژه پولینیاک، نخست‌وزیر محافظه‌کار و بسیار تندروی او، مایل بودند از ژاکوبین‌ها تقلید کنند، اما این‎‌بار برای بازگرداندن مناسبات پیشین و مخالفت با انقلاب. بااین‌حال جامعه‌ی دهه‌ی 1820 از هیچ جنبه‌ای قابل مقایسه با جامعه‌ی قرن هجدهم نبود.

لوئی فیلیپ؛ بورژوا-شاه

انقلابی کم‌وبیش ساده در ژوئیه‌ی 1830 حکومت بوربون‌ها را سرنگون کرده و آن را با پادشاهی اشراف‌زاده‌ای با خلق‌وخوی بورژوائی و متعلق به خاندان اورلئان (که درواقع خود شاخه‌ای از خاندان بوربون بود) جایگزین کرد. به این دوران به‌مناسبت ماهی که در آن انقلاب رخ داد، سلطنت ژوئیه نیز گفته می‌شود. این انقلاب برخلاف انقلاب کبیر، با حد بسیار کمتری از خشونت اتفاق افتاد و خبری از کشت‌وکشتارهای وسیع و دوران ترور نبود. گاهی حتی 1830 فرانسه را با 1688 انگلیس (تاریخ انقلاب شکوهمند) مقایسه می‌کردند. سطنت ژوئیه بیش از هر چیزی به آرمان لیبرال‌های آن زمان نزدیک بود.

مادام رکامیه

تابلوی «مادام رکامیه» اثر ژاک لوئی داوید. مادام رکامیه از جمله سالون‌داران نام‌آور شهر پاریس بود. در این سالون‌ها مباحث فلسفی و سیاست روز فرانسه آزادانه به بحث گذارده می‌شدند و دولت چندان مانع نمی‌شد. 

لوئی-فیلیپ خلق‌وخوی سنتی بوربون‌ها را نداشت. در طول زندگی خود مدتی را در تنگدستی بسیار زیاد سپری کرده بود. مدتی معلم شد و با حقوق معلمی گذران زندگی می‌کرد. نوع پوشش، افکار و سبک زندگی‌اش کاملاً با طبقه‌ی متوسط شهری (بورژوازی) آن زمان مطابقت داشت و متفکران همین طبقه همچون توکویل و گیزو از آن حمایت می‌کردند. لامارتین هم تا پیش از آنکه بر سر اصرارش برای گسترش دامنه‌ی حق رأی با گیزو به اختلاف بخورد، جزوی از آن نظام بود. در نظام رأی‌گیری سلطنت ژوئیه، از میزان حداقل مالیات برای به‌دست آوردن حق رأی کاسته شد. افراد رادیکال‌تر اما حق رأی عمومی می‌خواستند - البته معمولاً منظورشان حق رأی عمومیِ مردان بود.

سلطنت ژوئیه از تناقض نظری رنج می‌برد؛ تناقضی که به باور ما بسیاری از حکومت‌های قرن بیستم نیز دچار آن بودند: از یک ‌طرف، سه‌گانه‌ی انقلاب کبیر (آزادی، برابری، برادری) را تأیید می‌کرد و خود را تحقق آن می‌دانست؛ از سوی دیگر حاضر نمی‌شد به‌راستی به برابری تن دهد، چون در صورت تحقق واقعی آن و بازتابش در نظام انتخاباتی، حکومت بختی برای تداوم نمی‌داشت. درباره‌ی این موضوع در بخش سوم یادداشت‌ها مفصل‌تر بحث خواهد شد. 

دومین تجربه‌ی جمهوری

فرانسه در دوران سلطنت ژوئیه رشد اقتصادی خوبی را تجربه کرد و چهره‌های علمی، فرهنگی و ادبی درخشانی در آن بار آمدند. بااین‌حال آن دوران، دوران چندان بی‌نقصی هم نبود. گذشته از مناقشه بر سر گسترش حق رأی که در برابر آن مقاومت می‌شد، از رانت و فساد و امتیازهای ویژه‌ی اقتصادی هم رنج می‌برد. حکومت‌های فاقد ساختار انتخاباتی مؤثر اگر اراده‌ای برای سرکوب شدید نداشته باشند – چنانکه لوئی-فیلیپ نداشت - معمولاً نمی‌توانند در هنگامه‌ی بحران اوضاع را مدیریت کنند. در فوریه‌ی 1848 یکی از همین بحران‌ها منجر به وقوع انقلاب شد؛ انقلابی که این‌بار به فرانسه محدود نماند و بخش بزرگی از اروپا را در بر گرفت.

این‌گونه بود که جمهوری دوم فرانسه زاده شد. فرانسه نخستین انتخابات با حق رأی عمومی (به‌جز زنان) را تجربه کرد. در بخش سوم این مجموعه یادداشت سرنوشت این جمهوری را بررسی خواهیم کرد.